loading...

باشگاه هم اندیشان

سلام؛ اگه گفتین امروز چه روزیه؟ بله! روز حسرت خوردن! بچه های مشهد الان میان از همایش تعریف می کنن و ما هم حسرت می خوریم. می گین نه؟ نگاه کنین. (پگاه، ۶۹، دانشجوی کارشناسی ارشد حقوق جزا از کرمانشاه

هم اندیشان شنبه 30 شهریور 1392

حسین وفا بازدید : 627 شنبه 30 شهريور 1392 نظرات (4)

سلام؛ اگه گفتین امروز چه روزیه؟ بله! روز حسرت خوردن! بچه های مشهد الان میان از همایش تعریف می کنن و ما هم حسرت می خوریم. می گین نه؟ نگاه کنین.

(پگاه، ۶۹، دانشجوی کارشناسی ارشد حقوق جزا از کرمانشاه)

امید: سلااااااام؛ چه حس خوبی دارم که دوباره دور همیم. یه کم با همیشه فرق داره. شاید دلیلش اینه که تو همایش مشهد اون همه شور و شوق رو دیدم. شور و شوق برای باشگاهی که "فکر" عرضه می کنه و این خیلی ارزشمنده. راستش! یکی از آشناهامون که یه آقای 24 ساله است باهام اومده بود همایش. بهم گفت: "امید! راست می گفتی! هم اندیشان یه سر و گردن با بقیه فرق دارن. حداقل از خود من که یه سر و گردن بالاتر بودن. اصلا ظاهرشون هم اینو نشون می داد." گفت: "چهار تا خانوم و آقا وارد سالن شدن. با خودم گفتم: چرا اینا با بقیه فرق دارن؟! بعد دیدم اشتباهی اومدن." راستی! اگه می خواین درباره همایش بگین فقط حواستون رو جمع کنین، حرص پگاه خانوم رو درنیارین؛ چون حقوق جزا داره می خونه! اونم کارشناسی ارشد. ممکنه عصبانی بشه و...

******

سلام؛ پاهام اینقدر درد می کنه! از اول همایش تا آخرش ایستاده بودم. حسابی خسته شدم؛ ولی ارزششو داشت. نمی دونید چه جمعیتی اومده بودن... سالن دیگه جا نداشت. دیدن اون همه هم اندیش یه حس خاصی داشت. ممنونم که هستین.

(تیرداد سایتم می شناسین دیگه نه!)

******

سلام؛ الان دارم لحظه به لحظه همایشو تو ذهنم مرور می کنم. واقعا محشر بود. خیلی خوشحال شدم و مطمئنم دوستای دیگمم همین حسو داشتن.  پیام! تنها عیبش جای خالی شما بود.

(معصومه ام از مشهد)

امید: خیلی ها اصرار کردین که بیشتر درباره همایش صحبت کنیم. امروز رو می خوام اختصاص بدم به همین موضوع. می خوام کاری کنم که حس کنین خودتون هم تو همایش بودین. خب! آقای تکلو زحمت کشید از تهران اومد و مجری بود. آوین خانوم یه متن خیلی زیبا درباره "هم اندیشان" خوند که راضیه خانوم نوشته بود. (حتما تو یه فرصت مناسب براتون درجش می کنم) امید یه کوچولو صحبت کرد و بعد از خوشامدگویی تو بخشی از صحبت های کوتاهش گفت: دیدن خیلی ها می گن: "ما اخلاقمون همینه که هست؟" اصلا تصمیمی به تغییر دادن خودشون ندارن. اصلا شاید نمی دونن که لازمه تغییر کنن؛ چون زندگی همینطوری هم داره می گذره؛ ولی کسی که هم اندیش باشه هیچ وقت اینطوری نگاه نمی کنه. یه هم اندیش، عاشق تغییره؛ چون کاملا می دونه با تغییرش چه اتفاقات خوبی تو زندگیش می افته.  

******

سلام؛ امید! من تازه باهاتون آشنا شدم. اون روز که شما اومدید مشهد، شب قبلش دوستم محدثه اس داد که فردا همایش هم اندیشانه اگه بیایی خوشحال می شم. من فقط به خاطر دیدن دوستم رفتم؛ اما وقتی به اونجا رفتم و با دیدن اون همه ازدحام که حتی جا واسه نشستن نبود و اون همه عشق طرفدارانتون به باشگاهتون که حتی بعضیا از شهرای دیگه اومده بودن! احساس غریبی می کردم بینشون و دلم خواست که عضو باشگاهتون بشم! اصلا باور نمی کردم با پیشرفت این همه علم و مخصوصا اینترنت کسی اهل تلتکست باشه! واقعا دمتون گرم! خدا قوت.

(عسل بانو؛ البته این اسم مستعارمه. ١٨ ساله از مشهد الرضا)

امید: تو نوبت دوم با آب و تاب، جزئیات بیشتری درباره همایش رو براتون می گم؛ چون می دونم خواسته خییییییلی هاتونه....

******

اونایی که مثل من دوست داشتن برن همایش؛ ولی قسمت نشده باید چکار کنن که استفاده ببرن و چیزی یاد بگیرن؟ حتما راهی هست! مگه نه؟

(فهیمه از گلمکان)

امید: چرا نیست؟ اتفاقا امروز داریم همه رو می بریم همایش مشهد. دیگه کسی نبود. رفتیما!!! خب! کجا بودیم؟ آهان! پایان صحبت های امید و شروع یه بخش جذاب. ده پانزده نفر از آقایون و خانوماااااا داوطلب شدن و اومدن روی سن. اومدن تا بگن از وقتی باشگاه رو می خونن تو زندگیشون چه اتفاقاتی افتاده. یکی گفت دیگه راحتتر می تونه دیگران رو ببخشه. یکی گفت مصرف قند و شکر رو کنترل کرده. یکی از توجه بیشترش به نماز گفت و یکی هم از احترام بیشترش به پدر و مادر. اینجا بود که امید یادی کرد از اون هم اندیشی که دست باباش رو چرب کرده بود و لبخند خدا رو با این کارش دیده بود. از اون هم اندیشی که وقتی تو تاریکی سحرگاه، مادربزرگش رو سر سجاده نماز دیده بود لبخند خدا رو برای اولین بار حس کرده بود. امید گفت: "خیلی جالبه! اینکه هم اندیشان دیگه می تونن لبخند و رضایت خدا رو ببینن." ادامه داره...

******

سلام به همه؛ همین الان از همایش رسیدم خونه. از ظهر ساعت یک اونجام. اولین نفری بودم که رفتم تو سالن. جاتون خالی. درضمن ریا نشه من تدارکات چی بودم و دم در از مهمونای عزیز استقبال می کردیم و ازشون پذیرایی.

(امیر از مشهد)

******

سلام دوستای خوبم؛ جای همتون تو همایش مشهد خالی بود. آدرسو بلد نبودم. سوار اتوبوس شدم و پرسیدم که چه جوری برم. یکی بهم گفت: هم اندیشی؟ ذوق کردم. حس خوبی داشت. بعدم دم سالن خرما و کشمش و پسته تازه که توی یه خلال دندون کشیده شده بود رو دادن. جالب بود پذیراییشون. همایش شادی بود. اسم فامیل هم بازی کردن. نمی دونین چقدر خندیدیم. امید هم که از بس هی چیزای بد نخورده لاغر شده. می ترسم بشه روح. همه چی خوب بود.

(زهرا فراش از تو اتوبوس در راه برگشت از همایش، مشهد)

******

همایش خوب بود؛ اما کاش محدودیت سنی رو بچه ها رعایت می کردن تا بحث ها و دغدغه های جدی تری مطرح می شد. به نظر من محدودیت سنی رو بالای هجده کنید. بقیه برن باشگاه شبکه دو! تا سطح بحث ها و نظرات بالاتر بره.

(مهستی سروری، 21 ساله، عکاس و دانشجوی مهندسی اقتصاد کشاورزی، دانشگاه فردوسی)

******

سلام دوستان؛ وای نمی دونید چقدر همایش خوش گذشت. حالا بماند که خیلی ها مثل من قاچاقی رد شده بودن؛ اما دوست داشتم تو همایش بچه ها بیشتر در مورد موضوع های مختلف با هم بحث کنن؛ ولی جو همایش بیشتر یه دورهمی دوستانه بود؛ ولی در کل مرررررسی. کلی دوست پیدا کردم. اصلن یه حالی بودم که نگو. بین کما و هوشیاری...

(زهرا ناطقی، ۳ ساعت بعد از همایش)

امید: چیییییی؟! قاچاقی! پگاه خانوم کجاآآآآیی؟؟ (آهنگین شد) خب! راستش! ما همیشه تو باشگاه بحث های جدی می کنیم؛ گفتم دیگه همایش اینجوری نباشه؛ ولی به هر حال پشیمون شدم که یه هم اندیشی زنده اجرا نکردیم. در عین حال از همه هم اندیشان عزیز؛ به ویژه اونایی که همراه با پدر و مادر و همراهانشون اومده بودن همایش می خوام که همایش رو نقد کنن؛ به ویژه نظر همراهانشون رو بگن تا بتونیم همایش های بعدی بهتری داشته باشیم. مطمئن باشین که همه نقدها رو می خونم. اول پیامک بنویسین: "نقد"

******

سلام پیام و هم اندیشان؛ می خوام از همسرم تشکر کنم که با وجود خسته بودن، پسر 18 ماهمو  نگه داشت تا من به همایش برسم. حال و هوامو عوض کرد و خیلی خوب بود. از دیدن اون همه (ها) لذت بردم. فقط حی ی ی ی ی ی ی ی ف که پیام حضور نداشت...

(مامان امیر عرشیا که به همراه خواهر و شوهر خواهرش اومده بودن همایش)

******

هم اندیشان: جااااای همه خالی. عالی بود. واقعا بهترین ساعتای عمرمو تجربه کردم. خواهرم هم اندیش نبود با خودم آوردمش. از همایش که بر می گشتیم بستنی خرید و خواست آشغالشو بندازه اما حرف امید تصویر ذهنیش شد و آشغالو تا خونه آورد. بهتون افتخار می کنم بکراندیشان.

(مهناز)

امید: حرف من نه! حرف اون هم اندیشی که روی سن گفت: یه بار شکلات خورده و چون سطل آشغال نبوده کاغذش رو کلی وقت تو دستش نگه داشته. آخر سر هم که دستهاش خسته شده و سطل زباله هم پیدا نکرده، اونو گذاشته تو کفشش تا یه سطل پیدا کنه. اگه یه بار یه برنامه تلویزیونی برم حتما تعریف می کنم. راستی روی سن، دوستامون چیزای دیگه ای هم از تاثیرات باشگاه گفتن. برام دختر خانومی جالب بود که می گفت اونقدر اعتماد به نفس نداشته و خجالتی بوده که تو یه جمع دو نفره هم نمی تونسته بره؛ ولی با کمک مطالب باشگاه، رو خودش کار کرده و الان تونسته تو همایش، در حضور ششصد نفر آدم صحبت کنه. آآآآفرین! راستی! یه هم اندیش هم درباره تغییر نگاهش درمورد نذر صحبت کرد. اگه یادتون باشه تو باشگاه گفتیم نباید فقط به این چند تا نذر محدودی که رایج شده فکر کنیم. برا نذر خیلی کارها می شه کرد که مشکلات بندگان خدا هم باهاش حل بشه.    

******

سلام، آقا امید! من دانشجوی فعال دانشگاهمون هستم و قائم مقام مدیر مسؤول نشریه ی دانشجویی. می خوام همایش هم اندیشان رو هفتگی در دانشگاهمون برگزار کنم. به راهنمایی هاتون احتیاج دارم.

(رعنا بابالو، دانشجوی مهندسی مدیریت اجرایی، شهرستان خوی، آذربایجان غربی)

امید: ممنون! باشه! باید ببینم برنامه ات دقیقا چیه و چه کار می شه کرد.

******

از اینکه نتونستم بیام همایش و خونه موندم و از مهمونایی که واسه دوره قرآن اومده بودن خونمون پذیرای کردم، پشیمون نیستم؛ چون به مادرم که پاهاش درد می کرد کمک کردم. حالا ایشالله همایش بعدی "بگو ایشالله!"

(سارا، 19 ساله، بچه محله امام رضا)

امید: ایشاالله 

******

سلام ها: امروز بعد از چند ماه دوباره که به باشگاه اومدم خیلی دلم گرفت. وقتی فهمیدم همایش دارید اونم تو مشهد که تا روز قبلش اونجا بودم. برا خودم متاسفم. خیلی حالم گرفته شد. آخه مرخصی ندارم.

(علی افتخاری، ۶۵ از سرخس)

امید: بابا! حال ما هم گرفته شد؛ ولی پیامکت منو یاد یکی از آقایون هم اندیش انداخت که مرخصی گرفته بود و از فریمان اومده بود. از نیشابور، بیرجند، چناران، کلات نادری و تربت جام و... هم اومده بودن. اصلا تو یه قسمت برنامه، اونایی که از راه دور اومده بودن رفتن روی سن. خانوم هم اندیشی که به خاطر همایش، تنهایی از تربت جام اومده بود گفت: "کی می خواد پول دفتر و خودکارای منو بده؟!" همه تعجب کردیم. گفتیم چی شده؟ ولی وقتی گفت: "من از روز اول باشگاه همه مطالب رو دونه به دونه می نویسم." متوجه همه چیز شدیم. می خواست به شوخی حرفش رو بزنه. یکی از جذابیت های همایش همین شوخی های هم اندیشان بود. فردا می بینمتون. 

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط سید علی.م در تاریخ 9 سال پیش و 16:29 دقیقه ارسال شده است

کاش منم تو اون روزا نرفته بودم شهرستان تا پیام نما رو میخوندم و از برگزاری همایش مطلع بودم...شکلک
نمیشه دوباره یه همایش برگزار کنید؟!شکلک
البته همایش اندیشه یبز رفتم.اما اون یه چیز دیگه بود..

این نظر توسط fateme در تاریخ 9 سال پیش و 13:46 دقیقه ارسال شده است

منم میخواااام آخه چرا نتونستم برم ؟ چراااا؟ وقتی فقط دو ساعت تا مشهد راه بود کاش زودتر میفهمیدم ولی یک ساعت قبل شروع همایش فهمیدم این شد که نتونستم خودمو آماده کنم. خدایا ینی میشه دوباره تو مشهد همایش باشه؟شکلک

این نظر توسط نفیسه در تاریخ 9 سال پیش و 16:24 دقیقه ارسال شده است

سلام خوش به حالتون فقط همین.شکلک

بازم ممنون که به خاطر آرشیو.

این نظر توسط naeemeh در تاریخ 9 سال پیش و 9:39 دقیقه ارسال شده است

کاش می شد به همان حال و هوا برگردیم

بـه زمــیــن و بــه زمـــان شهـــدا بـرگـردیــم


دور بـاشـیـــم از آئـیـنـه ی خــودبـیـنـی مـان

کـاشــــ می شد که دوباره به خـدا برگردیم

هفته دفاع مقدس گرامی باد


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B :S
کد امنیتی
رفرش
کد امنیتی
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 1613
  • کل نظرات : 1295
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 2743
  • آی پی امروز : 63
  • آی پی دیروز : 100
  • بازدید امروز : 303
  • باردید دیروز : 358
  • گوگل امروز : 11
  • گوگل دیروز : 3
  • بازدید هفته : 1,289
  • بازدید ماه : 7,343
  • بازدید سال : 53,144
  • بازدید کلی : 2,748,575
  • کدهای اختصاصی
    موسسه خیریه حمایت از کودکان سرطانی