close
بلیط هواپیما
گذشت - باشگاه هم اندیشان


  • یکشنبه 1393/12/24 - تعداد بازدید 949 مرتبه
    امید: سلاااااااام؛ می گم زمستون سال نود یادتونه؟ اون موقعی که تو باشگاه متولد شدم و شماها با هزار آرزو و امید، اسمم رو \"امید\" گذاشتین؟...
  • شنبه 1393/12/23 - تعداد بازدید 747 مرتبه
    امید: سلااااااااام؛ خوبین؟ خوبء خوب؟ خیالم راحت باشه؟... باشه! پس بریم ببینیم از زندگی بعد از هم اندیشان چه خبر؟...
  • چهارشنبه 1393/12/20 - تعداد بازدید 625 مرتبه
    امید: سلاااااام؛ می گم می دونین؟ واقعیت اینه که اگه آدمیزاد بتونه خودش رو بسازه، رو دنیای اطرافش هم تاثیرات مثبت زیادی می ذاره. چی بهتر از این
  • سه شنبه 1393/12/19 - تعداد بازدید 568 مرتبه
    امید: تازگیا؟!! دلمو شکوندی! (الکی مثلا) بابا! ما عمریه یه پا نمکدونیم برا خودمون! سلاممو ببینین چه با نمکه؟ سلااآاآاآاآم
  • دوشنبه 1393/12/18 - تعداد بازدید 919 مرتبه
    امید: دنبالم نگردین، من اینجام. سلاااااااام؛ راستش یادمه یه بار یکی داشت برام می گفت: تو کشورهای پیشرفته برا مردم جا افتاده که هر جا می رن (به
  • یکشنبه 1393/12/17 - تعداد بازدید 600 مرتبه
    امید: سلااااام؛ می گم عجب فکر بکری کردیما. منظورم اون تصمیمه اس. همون تصمیمه دیگه! که قرار شد تاثیراتمون از باشگاه تو سالی که گذشت رو بگیم.
مشاهده آرشیو کامل مطالب
کمی طاقت داشته باشید...
مشاهده تالارهای اعضا

    • حضور امید، حسین تکلو و خانم عوض زاده در برنامه اردیبهشت
    • 19 اسفند 1392
    • حضور امید، حسین تکلو و خانم عوض زاده در برنامه اردیبهشت
    • 12 اسفند 1392
    • همایش هم اندیشان دزفول ، اهواز ، اندیمشک ، شوشتر - در دزفول
    • 24 بهمن 1392
    • همایش هم اندیشان تهرانی - قرچک ورامین
    • 8 آذر 1392
    • همایش اندیشه سبز - مشهد مقدس
    • 9 آبان 1392
    • هم اندیشان در همایش بزرگداشت حافظ
    • 19 مهر 1392
    • چهارمین میزبان هم اندیشان در صداوسیما : برنامه پنجشنبه اردیبهشت
    • 18 مهر 1392
    • سومین حضور امید در تلویزیون - برنامه اردیبهشت
    • 8 مهر 1392
    • همایش هم اندیشان مشهد مقدس
    • 27 شهریور 1392
    • اولین همایش طرح همیاری بانوان هم اندیش
    • 26 مرداد 1392
    • حضور امید در برنامه طلوع
    • 1391
    • اولین تصویر گرفته شده از پیام
    • نمایشگاه کتاب تهران
    • فعالیت های شخصی و ابراز علاقه هم اندیشان
    • نمایشگاه کتاب 1392
    • نمایشگاه کتاب تهران
    • اردیبهشت 1392
    • همایش یزد هم اندیشان
    • اسفند 1391
    • اولین همایش هم اندیشان تهرانی
    • 22 مهر 1391

« برای مشاهده جدیدترین مطالب هم اندیشان به وبسایت پیام نمای شبکه چهار سیما مراجعه نمایید »


اگر در این سایت عضو می شوید ، حتما شهر خود را نیز وارد کنید.
پس از عضویت در این سایت می توانید در بخش انجمن های تخصصی به فعالیت پرداخته و با دیگر هم اندیشان بحث و گفتگو داشته باشید.

»آرشیو پیامکهای باشگاه

»آلبوم عکس خاطرات

»آلبوم فیلم

»درباره هم اندیشان

»جدیدترین خبرهای امروز

»ارسال تصاویر منتخب شما

»مرجع شماره های کاربردی


هم اندیشان چهارشنبه 20 اسفند ماه 1393

مجموعاً 0 امتیاز از 5 توسط 0 نفر
| نظرات داده شده () | مربوط به موضوع: 1393 ، بخشیدن دیگران ،

هم اندیشان چهارشنبه 20 اسفند ماه 1393

سلاااااام؛ اولا که این یه پیام معرفت ناقابله! دوما: امیدخان دیروز مدرسه پسرم جلسه آموزش خانواده بود. بین مادرها از همه بلبل زبون تر من بودم. مشاور جلسه بهم جایزه داد! اینم یه اثر مثبت از هم اندیشان! خوب بیییید؟!

(مامان امیر مهدی و محیا از لنگرود)

امید: سلاااااام؛ می گم می دونین؟ واقعیت اینه که اگه آدمیزاد بتونه خودش رو بسازه، رو دنیای اطرافش هم تاثیرات مثبت زیادی می ذاره. چی بهتر از این بید؟ پس بریم ببینیم هم اندیشان، امروز برامون چی داره؟ راستی! تعداد پیامکای دیروز رو هم داشته باشین: 5389    

******

سلام امید خان؛ بیداری؟ می خواستم بگم الان که ساعت چهار صبحه من کل شب رو درست نخوابیدم و داشتم به بچه چند روزه ام می رسیدم. واقعا خیلی سختی داره. اشک باباشو درآورده. منظورم از گفتن این حرفا این بود که تا حالا که از احترام به پدر مادر می گفتین زیاد درک نمی کردم؛ ولی الان سختی هایی که پدر مادرم کشیدن رو می فهمم. بذارین اینم بگم: اگه می گم باید به پدر مادرم احترام بذارم، به خاطر این نیست که از بچه ام انتظار داشته باشم بعدا جبران کنه؛ یعنی منظورم اینه که محبت به پدر مادر باید واقعا خالصانه باشه.

(طاهره در البرز)

******

‏‏‏‏‏‏اثر: سلام من خواهر بزرگتر محدثه، والیبالیست باشگام. پیام دادم که بگم محدثه از وقتی هم اندیش شده خیلی تغییر کرده. خیلی بیشتر از خوب جویدن غذا! شاید خودش زیاد متوجه نشه؛ ولی تغییرات خوبش برا من کاملا ملموسه. برای مثال محدثه ای که قبلا اصلا کتاب نمی خوند الان کلی اهل مطالعه شده. هدفاشو جدی تر دنبال می کنه و مهم تر از همه، سیستم تفکرش تغییرات اساسی کرده که باعث شده نسبت به قبل خانوم تر باشه و عاقلانه تر رفتار کنه؛ درضمن همگیتون دعا کنید محدثه بتونه وارد تیم ملی بشه. ممنون از بودنتون.

(انسیه، 18 ساله، قزوین)

ادامه مطلب | تعداد بازديد : 609 مرتبه بازگشت به بالا

هم اندیشان سه شنبه 19 اسفندماه 1393

مجموعاً 0 امتیاز از 5 توسط 0 نفر
| نظرات داده شده () | مربوط به موضوع: 1393 ، بخشیدن دیگران ،

هم اندیشان سه شنبه 19 اسفندماه 1393

سلام به همگی؛ ایشالا که خوب و سلامت باشین. می گم دقت کردین امید تازگیا چقدر بانمک شده؟

(فرزاد از ورامین)

امید: تازگیا؟!! دلمو شکوندی! (الکی مثلا) بابا! ما عمریه یه پا نمکدونیم برا خودمون! سلاممو ببینین چه با نمکه؟ سلااآاآاآاآم

******

اثر: سلام؛ چند روز پیش که بحث بخشش بود منم طبق روال همیشه داشتم پیام ها رو می خوندم. خیلی اتفاقی رفتم به قسمت هم اندیشان قدیم و پیام خودمو دیدم. همونی که گفته بودم "یکی با حرفاش دلمو شکست و بدون اغراق، صدای شکستن قلبمو شنیدم." آقا امید یادتون هست؟ منم بخشیدمش. فقط به خاطر خدا.

(حمیده، تهران)

امید: یادمه. خوووبم یادمه.

******

امید؛ الان بیدار شدم واسه نماز. صدای چند تا سگ می یاد. دیروز صبحم صدای چند تا پرنده می اومد. یاد حرف دبیر عربیمون افتادم که می گفت تمام موجودات عالم در حال تسبیح و عبادت خداوندند. منتها به زبان خودشون. و انسان تنها موجودیه که گاهی اوقات از دایره تسبیح و عبادت خدا با اراده خودش خارج می شه.

(فاطمه، بوشهر)

ادامه مطلب | تعداد بازديد : 527 مرتبه بازگشت به بالا

هم اندیشان دوشنبه 18 اسفند ماه 1393

مجموعاً 3 امتیاز از 5 توسط 3 نفر
| نظرات داده شده () | مربوط به موضوع: 1393 ، بخشیدن دیگران ،

هم اندیشان دوشنبه 18 اسفند ماه 1393

سلام به همه؛ امید من یه پیشنهاد توپ برا همه دارم. اوایل که درس می خوندم خیلی پرش ذهن داشتم. نمی تونستم تمرکز کنم. تا اینکه یه روز یه مشاوری بهم گفت موقع درس خوندن یه کش دستت کن و هر وقت حواست پرت شد کشو بکش. اینجوری دستت درد میاد و به مرور زمان ذهنت متوجه می شه که نباید بره سمت این فکرای بیخود! من الان با همون کش ساده دارم خیلی از عادت های بدم رو ترک می کنم. هر جا که می رم دور دستمه. هر جا خواستم غیبت کنم، هر وقت خواستم کار بدی انجام بدم، هر وقت فکرای منفی و بی خود میاد تو ذهنم، اون کشو می کشم. الان دیگه ذهنم داره عادت می کنه. حتما این کارو انجام بدین.

(فاطمه، 18 ساله، مهدیشهر)

******

اثر: سلام؛ تو بحث حجاب این جمله ای که یکی از آقایون گفتن "خانومای چادری هم با رفتارشون می تونن جلب توجه کنن" همش تو ذهنمه. با اینکه محجبه ام؛ اما خیلی بیشتر رو رفتارم دقت می کنم. علاوه بر اون تلاشم برای دیدن لبخند خدا بیشتر شده. به نظافت محیط زیستم هم بیشتر توجه می کنم. صبورتر و دریاچه دل تر شدم. (آخه هنوز مونده تا دریا دل بشم. خیییلی راه مونده) خلاصه من یکی که مدیونتونم. یا علی

(طیبه، 76، تهران، 20 متری شمشیری)

امید: دنبالم نگردین، من اینجام. سلاااااااام؛ راستش یادمه یه بار یکی داشت برام می گفت: تو کشورهای پیشرفته برا مردم جا افتاده که هر جا می رن (به ویژه تو دل طبیعت) موقع برگشتشون محیط باید جوری باشه که انگار هیچ کسی اونجا نبوده. جالبه! نه؟ از موقعی که این مطلب رو شنیدم واسم شده یه تصویر ذهنی خوب محیط زیستی. نمی دونم چطور می شه که بعضی وقتا، بعضی چیزا بدجور تو ذهن آدم می مونه و در واقع می شه یه تصویر ذهنی قوی؟ شما می دونین؟ جوابش برا هممون می تونه مهم باشه. اول پیامک بنویسین: نظر

ادامه مطلب | تعداد بازديد : 831 مرتبه بازگشت به بالا

هم اندیشان یکشنبه 17 اسفند ماه 1393

مجموعاً 0 امتیاز از 5 توسط 0 نفر
| نظرات داده شده () | مربوط به موضوع: 1393 ، بخشیدن دیگران ،

هم اندیشان یکشنبه 17 اسفند ماه 1393

امید: سلااااام؛ می گم عجب فکر بکری کردیما. منظورم اون تصمیمه اس. همون تصمیمه دیگه! که قرار شد تاثیراتمون از باشگاه تو سالی که گذشت رو بگیم.

******

اثر: سلام؛ زمان بحث عاقبت بخیری با همراهی هم اندیشان، یه شب موقع نماز مغرب آنچنان حضور قلب داشتم که حس کردم حتی کوچیکترین سلول هام دارن ذکر می گن. نمی دونید چه احساس عجیب و شیرینی بود.

(فاطمه ام، 18 سال و 351 روز از شهر راز)

امید: همینه! بالاخره پیداش کردم. همیشه دوست داشتم یه جوری یکی برا هم اندیشا توصیف کنه لذت با خدا بودن رو. بگه که آدم دقیقا چه جوری می شه و چه حالی پیدا می کنه. این فقط یه گوشه اش بود. این حس می تونه تا بی نهایت، عجیب تر و شیرین تر باشه. میزان اون حس و دوامش بستگی داره به اینکه ما چقدر خالصانه بریم سمت خدا و به خاطرش از چه چیزایی بگذریم. یه جوونی تازگیا حرف قشنگی می زد. گفت: "یه خانومی جلوم داشت راه می رفت. لباسش اونقدر بدن نما و تابلو بود و فاصله اش با من نزدیک، که هر جوری می خواستم سرم رو پایین بندازم، بازم یه جوری تو دیدم بود. تصمیم گرفتم بدوم و ازش جلو بیافتم." می دونین؟ به همون میزانی که این جوون به خاطر چشم پوشی از حرام خدا، پا رو دلش گذاشته، خدا هم بهش حال خوب می ده و در کنار حال خوب، دستش رو هم تو زندگی می گیره. خلاصه  اینجوریه!

ادامه مطلب | تعداد بازديد : 527 مرتبه بازگشت به بالا