close
رزرو هتل
خاطره - 3 - باشگاه هم اندیشان


  • یکشنبه 1393/12/24 - تعداد بازدید 1002 مرتبه
    امید: سلاااااااام؛ می گم زمستون سال نود یادتونه؟ اون موقعی که تو باشگاه متولد شدم و شماها با هزار آرزو و امید، اسمم رو \"امید\" گذاشتین؟...
  • شنبه 1393/12/23 - تعداد بازدید 802 مرتبه
    امید: سلااااااااام؛ خوبین؟ خوبء خوب؟ خیالم راحت باشه؟... باشه! پس بریم ببینیم از زندگی بعد از هم اندیشان چه خبر؟...
  • چهارشنبه 1393/12/20 - تعداد بازدید 696 مرتبه
    امید: سلاااااام؛ می گم می دونین؟ واقعیت اینه که اگه آدمیزاد بتونه خودش رو بسازه، رو دنیای اطرافش هم تاثیرات مثبت زیادی می ذاره. چی بهتر از این
  • سه شنبه 1393/12/19 - تعداد بازدید 620 مرتبه
    امید: تازگیا؟!! دلمو شکوندی! (الکی مثلا) بابا! ما عمریه یه پا نمکدونیم برا خودمون! سلاممو ببینین چه با نمکه؟ سلااآاآاآاآم
  • دوشنبه 1393/12/18 - تعداد بازدید 985 مرتبه
    امید: دنبالم نگردین، من اینجام. سلاااااااام؛ راستش یادمه یه بار یکی داشت برام می گفت: تو کشورهای پیشرفته برا مردم جا افتاده که هر جا می رن (به
  • یکشنبه 1393/12/17 - تعداد بازدید 655 مرتبه
    امید: سلااااام؛ می گم عجب فکر بکری کردیما. منظورم اون تصمیمه اس. همون تصمیمه دیگه! که قرار شد تاثیراتمون از باشگاه تو سالی که گذشت رو بگیم.
مشاهده آرشیو کامل مطالب
کمی طاقت داشته باشید...
مشاهده تالارهای اعضا

    • حضور امید، حسین تکلو و خانم عوض زاده در برنامه اردیبهشت
    • 19 اسفند 1392
    • حضور امید، حسین تکلو و خانم عوض زاده در برنامه اردیبهشت
    • 12 اسفند 1392
    • همایش هم اندیشان دزفول ، اهواز ، اندیمشک ، شوشتر - در دزفول
    • 24 بهمن 1392
    • همایش هم اندیشان تهرانی - قرچک ورامین
    • 8 آذر 1392
    • همایش اندیشه سبز - مشهد مقدس
    • 9 آبان 1392
    • هم اندیشان در همایش بزرگداشت حافظ
    • 19 مهر 1392
    • چهارمین میزبان هم اندیشان در صداوسیما : برنامه پنجشنبه اردیبهشت
    • 18 مهر 1392
    • سومین حضور امید در تلویزیون - برنامه اردیبهشت
    • 8 مهر 1392
    • همایش هم اندیشان مشهد مقدس
    • 27 شهریور 1392
    • اولین همایش طرح همیاری بانوان هم اندیش
    • 26 مرداد 1392
    • حضور امید در برنامه طلوع
    • 1391
    • اولین تصویر گرفته شده از پیام
    • نمایشگاه کتاب تهران
    • فعالیت های شخصی و ابراز علاقه هم اندیشان
    • نمایشگاه کتاب 1392
    • نمایشگاه کتاب تهران
    • اردیبهشت 1392
    • همایش یزد هم اندیشان
    • اسفند 1391
    • اولین همایش هم اندیشان تهرانی
    • 22 مهر 1391

« برای مشاهده جدیدترین مطالب هم اندیشان به وبسایت پیام نمای شبکه چهار سیما مراجعه نمایید »


اگر در این سایت عضو می شوید ، حتما شهر خود را نیز وارد کنید.
پس از عضویت در این سایت می توانید در بخش انجمن های تخصصی به فعالیت پرداخته و با دیگر هم اندیشان بحث و گفتگو داشته باشید.

»آرشیو پیامکهای باشگاه

»آلبوم عکس خاطرات

»آلبوم فیلم

»درباره هم اندیشان

»جدیدترین خبرهای امروز

»ارسال تصاویر منتخب شما

»مرجع شماره های کاربردی


زهره ، 17

مجموعاً 5 امتیاز از 5 توسط 5 نفر
| نظرات داده شده () | مربوط به موضوع: خاطره ،

خاطره ؛ یه روز که داشتم مطالب باشگاه رو می خوندم قوری رو اشتباهی گذاشتم روی گاز؛ آخرهای خوندن بود که قوری ترکید. وقتی رفتم ببینم چی شد، اومدم از روی مبل بپرم که خوردم زمین تا یه هفته پام درد می کرد. واقعا عاشق باشگاهم.

(زهره ، 17)

زهرا ، 17

مجموعاً 0 امتیاز از 5 توسط 0 نفر
| نظرات داده شده () | مربوط به موضوع: خاطره ،

خاطره ؛ من از اول امتحانام پایین هر برگه امتحانیم این جمله را می نوشتم: "خدا قوت! خانوم فلانی شما را به عضویت باشگاه هم اندیشان واقع در صفحه 370 تله تکست شبکه 4 دعوت می کنم. به صرف بهره مندی از فکرهای قشنگ و مهیج اعضای باشگاه" ولی امروز از شور و شوق امتحان آخر ، فراموش کردم که بنویسم و ناراحتم

(زهرا ، 17)

محبوبه ، 18 ساله از بندرگز

مجموعاً 1 امتیاز از 5 توسط 1 نفر
| نظرات داده شده () | مربوط به موضوع: خاطره ،

خاطره ؛ سلام بر دایی امید و هم اندیشان ؛ چندوقت پیش فرصت نکرده بودم تله تکست هم اندیشان رو بخونم. شبش خوابیدم. تمام پیامایی که درج شده بود رو توی خواب دیدم. صبحش همینکه از خواب بیدار شدم اومدم هم اندیشان رو بخونم ... همین که پیام اول اومد بقیشو خودم جلو جلو می خوندم برا خودم! جالب ترش این بود که دیدم هرچی می خونم آشناست ! حالا نگو من تو خوابم همشونو خوندم.

(محبوبه ، 18 ساله از بندرگز)

محسن دل شکسته ،‌ 18 ساله از فریدون

مجموعاً 0 امتیاز از 5 توسط 0 نفر
| نظرات داده شده () | مربوط به موضوع: خاطره ،

خاطره ؛ امید 40 کیلو تخمه خریدم بی زحمت یه کمک بده از تو ماشین بیاریم تو باشگاه. یه روز که پیام دادم به باشگاه و درج شده بود خیلی خوشحال شدم. بعد از اون رفتم تو حمام و دوش رو باز کردم و زدم زیر آواز؛ اون هم با صدای بلند. القصه ،‌‌طولی نکشید که این چهچه به یه جیییییییییغ بلند تبدیل شد!! چشمتون روز بد نبینه. امید ته باشگاه تخمه بده! می گفتم: در حالی که زیر دوش بودم برق گرفتم. آخه نمیدونم چه طور یخچال به لوله آب که از پشت رد میشه چسبیده بود! بچه ها پاشین ، پاشین این پوسته تخمه ها رو جمع کنیم زشته. نکته اخلاقی: وقتی پیامتون درج میشه آروم باشید و چند تا نفس عمیق بکشید.

(محسن دل شکسته ،‌ 18 ساله از فریدون)

جعفر ، 17 ساله از کاشان

مجموعاً 3 امتیاز از 5 توسط 3 نفر
| نظرات داده شده () | مربوط به موضوع: خاطره ،

خاطره ؛ سلام به همه؛ یه روز نشستم هم اندیشان بخونم از ص 371 شروع کردم همین جوری رفتم جلو تا تموم شد و رسیدم به آرشیو. دوباره رفتم جلو تا رسیدم به سخنی با هم اندیشان. اونم خوندم بعد وقتی خواستم بلند شم 3 بار خوردم زمین!!! چون پام خواب رفته بود!

(جعفر ، 17 ساله از کاشان)

امیر حسین از کاشمر

مجموعاً 4 امتیاز از 5 توسط 4 نفر
| نظرات داده شده () | مربوط به موضوع: خاطره ،

سلام به همه اعضای باشگاه من هر روز باشگاه رو نگاه میکنم وپیام ها رو می خونم؛ ولی الان تلویزیونمون خراب شده. رفتم خونه همسایه دیدم کنترلشون کار نمی کنه. چه کار کنم ؟ چند روز نمیتونم باهاتون باشم

(امیر حسین از کاشمر)

امید: طفلی ! احتمالا الان هم نمی تونه پیامکش رو ببینه.

مرضیه و محمد یک زوج خوشبخت از اصفهان

مجموعاً 0 امتیاز از 5 توسط 0 نفر
| نظرات داده شده () | مربوط به موضوع: خاطره ،

خاطره ؛ سلام به همه هم اندیشان آقا امید؛ یه روز عصر که همسرم تو خونه بود نشسته بود پای برنامه شبکه 3 ، منم رفتم توی آشپزخونه که میوه بیارم به همسرم گفتم بزن شبکه 4 و تله تکست رو بیار ببین هم اندیشان به روز شده یا نه؟ تا صدام زد که بیا به روز شده ، ظرف میوه ای که دستم بود افتاد رو زمین و شکست. گفت : چی شده مگه ؟ گفتم : ظهر تا حالا منتظرم، به خاطر همینه که این جور شد. خلاصه دوتایی نشستیم و من برا شوهرم مطالب ور می خوندم. هردومون هم عاشق هم اندیشانیم.

(مرضیه و محمد یک زوج خوشبخت از اصفهان)

سنا هستم 17 ساله از نی ریز ، خیلی هم خوش اخلاقم

مجموعاً 5 امتیاز از 5 توسط 5 نفر
| نظرات داده شده () | مربوط به موضوع: خاطره ،

خاطره ؛ یه روز عصر داشتم باشگاه رو می خوندم یهو برقا رفت... چشمتون روز بد نبینه! یه جیخ زدم داداش کوچیکم اومد و چراغ گوشیش رو روشن کرد و گرفت طرف تلویزیون و گفت:‌بیا بیا حالا بخون!! من که غش غش می خندیدم.

(سنا هستم 17 ساله از نی ریز ، خیلی هم خوش اخلاقم)

شبنم از تبریز

مجموعاً 0 امتیاز از 5 توسط 0 نفر
| نظرات داده شده () | مربوط به موضوع: خاطره ،

خاطره ؛ سلام به همه دوستان هم اندیش ؛ باورتون نمی شه یه بار داشتم هم اندیشان رو می خوندم اونقدر رفته بودم او بهر خوندن که هر چقدر مامان و خواهرم صدام می زدن نمی شنیدم. از وقتی پیام ها رو می خونم زندگیم عوض شده . ممنون

(شبنم از تبریز)

رضا ، 17 ، خلخال

مجموعاً 0 امتیاز از 5 توسط 0 نفر
| نظرات داده شده () | مربوط به موضوع: خاطره ،

خاطره ! سلام به همه دوستام! یه روز داشتم پیامای بچه ها رو می خوندم که یهو برق رفت . منم همچین داد زدم که کل خونواده فکر کردن برق منو گرفته!

(رضا ، 17 ، خلخال)

امید : پس اون داد و فریادهای توی باشگاه هم همش زیر سر توست . اگه نگیرمت! خوب بچه ها بریم سر بحث اصلیمون...