تبلیغات در اینترنتclose
قصه قرار آخر - پاسخ 1
اندازه متن
- کوچکتر | + بزرگتر
بالا
Top
   

زمان جاری : سه شنبه 29 مرداد 1398 - 1:27 بعد از ظهر
نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم





honas آفلاین



ارسال‌ها : 2985
عضویت: 30 /2 /1392
محل زندگی: شوشتر
تشکرها : 6830
تشکر شده : 6307
پاسخ : 1 RE قصه قرار آخر

باید فراموشت کنم چندیست تمرین میکنم
من میتوانم میشود، آرام تلقین میکنم
با عکسهای دیگری تا صبح صحبت میکنم
با آن اتاق خویش را بیهوده تزیین میکنم
سخت امّا میشود در نقش یک عاقل روم
شب نه دعایت میکنم نه صبح نفرین میکنم
حالم نه اصلا خوب نیست تا بعد بهتر میشود
فکری برای این دل تنهای غمگین میکنم
من می پذیرم رفته ای و بر نمیگردی همین
خود را برای درکِ این صد بار تحسین میکنم
از جنب و جوش افتاده ام دیگر نمیگویم به خود
وقتی عروسی میکند، آن میکنم این میکنم
خوابم نمی آید ولی از ترس بیداری به زور
با لطف قرصِ قدَ نقل یک خواب رنگین میکنم
این درد زرد بی کسی بر شانه جاخوش کرده است
از روی عادت دوستی با بار سنگین میکنم
هرچه دعا کردم نشد شاید کسی آمین نگفت
حالا تقاضای دلی سرشار از آمین میکنم
نه اسب، نه باران، نه مردم، تنهایم و این دائمی ست
اسب حقیقت را خودم با این نشان زین میکنم
یا میبرم، یا بازهم نقش شکستی تلخ را
در خاطرات سرخ خود با رنج آذین میکنم
حالا نه تو ما ل منی، نه خواستی سهمت شوم
این مشکل من بود و هست در عشق گلچین میکنم
کم کم زیادم میروی این روزگار و رسم اوست
این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین میکنم

مریم حیدر زاده
جمعه 20 دی 1392 - 16:50
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 3 کاربر از honas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: aseman21 / mostafaa / rezvan71r71 /
پرش به انجمن :