تبلیغات در اینترنتclose
قصه قرار آخر
اندازه متن
- کوچکتر | + بزرگتر
بالا
Top
   

زمان جاری : جمعه 06 اردیبهشت 1398 - 11:14 قبل از ظهر
نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم





ارسال پاسخ
تعداد بازدید 165
نویسنده پیام
honas آفلاین



ارسال‌ها : 2985
عضویت: 30 /2 /1392
محل زندگی: شوشتر
تشکرها : 6855
تشکر شده : 6307
قصه قرار آخر
یادته تو اوج پاییز، آخرین لحظه دیدار

خب مواظب خودت باش، دو سه بار، دوباره تکرار

یادته به ماجرامون چقدر نگا میکردیم

تا یکی دلش بیادو بگه خب، خدانگهدار

تو خداحافظی کردی، دل من یه کم تکون خورد

بعدش اسمتو نوشتم روی ساقه سپیدار

بارون گریه که بارید از تو ابر غصه هامون

هر دومون سرو گذاشتیم روی آجرای دیوار

یه بار دیگه میپرسم راس راسی باید جدا شیم؟

یادته اشک تو افتاد روی سیم گرم گیتار؟

منم انگار مث اشکت از چشات افتاده بودم

یه جوری دلت می لرزید پس دیگه نکردم اصرار

خیلی اونجا مونده بودیم همه مارو دیده بودن

بد جوری نگاه میکردن مردم کوچه و بازار

نگاتو گرفتی از من گفتی خب کاری نداری

من شکستم ولی گفتم برو به امید دیدار

دو سه تا فردا گذشت و من دیگه تو رو ندیدم

شنیدم ولی رسیدی به یکی شبیه دلدار

دل من دوباره لرزید مث اون لحظه آخر

خاطرت، هر چی که گفتی، شد رو رویای من آوار

حالا موندم از خدامون چی بخوام، خوشیت یا غصت

همه گفتن عکس اونو دیگه از رو طاقچه بردار

اما من میگم خدایا، من که کلی غصه دارم

غمای اونم بگیرو باز به این دیوونه بسپار

«مریم حیدرزاده»
جمعه 20 دی 1392 - 16:49
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 3 کاربر از honas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: aseman21 & mostafaa & rezvan71r71 &
honas آفلاین



ارسال‌ها : 2985
عضویت: 30 /2 /1392
محل زندگی: شوشتر
تشکرها : 6855
تشکر شده : 6307
پاسخ : 1 RE قصه قرار آخر

باید فراموشت کنم چندیست تمرین میکنم
من میتوانم میشود، آرام تلقین میکنم
با عکسهای دیگری تا صبح صحبت میکنم
با آن اتاق خویش را بیهوده تزیین میکنم
سخت امّا میشود در نقش یک عاقل روم
شب نه دعایت میکنم نه صبح نفرین میکنم
حالم نه اصلا خوب نیست تا بعد بهتر میشود
فکری برای این دل تنهای غمگین میکنم
من می پذیرم رفته ای و بر نمیگردی همین
خود را برای درکِ این صد بار تحسین میکنم
از جنب و جوش افتاده ام دیگر نمیگویم به خود
وقتی عروسی میکند، آن میکنم این میکنم
خوابم نمی آید ولی از ترس بیداری به زور
با لطف قرصِ قدَ نقل یک خواب رنگین میکنم
این درد زرد بی کسی بر شانه جاخوش کرده است
از روی عادت دوستی با بار سنگین میکنم
هرچه دعا کردم نشد شاید کسی آمین نگفت
حالا تقاضای دلی سرشار از آمین میکنم
نه اسب، نه باران، نه مردم، تنهایم و این دائمی ست
اسب حقیقت را خودم با این نشان زین میکنم
یا میبرم، یا بازهم نقش شکستی تلخ را
در خاطرات سرخ خود با رنج آذین میکنم
حالا نه تو ما ل منی، نه خواستی سهمت شوم
این مشکل من بود و هست در عشق گلچین میکنم
کم کم زیادم میروی این روزگار و رسم اوست
این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین میکنم

مریم حیدر زاده
جمعه 20 دی 1392 - 16:50
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 3 کاربر از honas به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: aseman21 / mostafaa / rezvan71r71 /
mahsa-alp آفلاین


ارسال‌ها : 112
عضویت: 16 /10 /1394
تعداد اخطار: 1

تشکر شده : 33
پاسخ : 2 RE قصه قرار آخر
درﺷﺒﺎنﻏﻢ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺧﻮﯾﺶ


عابد ﭼﺸﻢ ﺳﺨﻨﮕﻮي ﺗﻮ ام


ﻣﻦدر اﯾﻦ ﺗﺎرﯾﮑﯽ


ﻣﻦ در اﯾﻦ ﺗﯿﺮه ﺷﺐ ﺟﺎﻧﻔﺮﺳﺎ


زاﺋﺮ ﻇﻠﻤﺖ ﮔﯿﺴﻮي ﺗﻮ ام


ﮔﯿﺴﻮان ﺗﻮ ﭘﺮﯾﺸﺎﻧﺘﺮ از اﻧﺪﯾﺸﻪ ﻣﻦ


ﮔﯿﺴﻮانﺗﻮ ﺷﺐ ﺑﯽ ﭘﺎﯾﺎن


ﺟﻨﮕﻞﻋﻄﺮآﻟﻮد


ﺷﮑﻦﮔﯿﺴﻮي ﺗﻮ


 ﻣﻮج درﯾﺎي ﺧﯿﺎل


ﮐﺎشﺑﺎ زورق اﻧﺪﯾﺸﻪ ﺷﺒﯽ


ازﺷﻂ ﮔﯿﺴﻮي ﻣﻮاج ﺗﻮ ، ﻣﻦ


ﺑﻮﺳﻪزن ﺑﺮ ﺳﺮ ﻫﺮ ﻣﻮج ﮔﺬر ﻣﯿﮑﺮدم


ﮐﺎشﺑﺮ اﯾﻦ ﺷﻂ ﻣﻮاج ﺳﯿﺎه


ﻫﻤﻪﻋﻤﺮ ﺳﻔﺮ ﻣﯿﮑﺮدم


#حمید_مصدق
شنبه 26 دی 1394 - 11:43
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :