تبلیغات در اینترنتclose
اشعار رحیم معینی کرمانشاهی
اندازه متن
- کوچکتر | + بزرگتر
بالا
Top
   

زمان جاری : جمعه 01 شهریور 1398 - 5:50 قبل از ظهر
نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم





ارسال پاسخ
تعداد بازدید 291
نویسنده پیام
elahe آفلاین



ارسال‌ها : 2445
عضویت: 30 /6 /1391

تشکرها : 4566
تشکر شده : 6397
اشعار رحیم معینی کرمانشاهی
تو این پست میخوام بهترین شعرای معینی کرمانشاهی رو بذارم
فوق العاده هستن شعرای ایشون...
محبوب ترین شعرشون که واقعا بهترین شعریه که من شنیدم : عجب صبری خدا دارد...
با اینکه این شعر رو قبلا گذاشتمش توی پست ها ولی اینجا دیگه خاصِ
پس اول دفتر با همین شعر


عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم .

همان يك لحظه اول، كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان

جهان را با همه زيبايي و زشتي، به روي يكدگر، ويرانه ميكردم


عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

كه در همسايه صدها گرسنه

چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم

نخستين نعره مستانه را خاموش آن دم ، بر لب پيمانه ميكردم .


عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

كه مي ديدم يكي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه رنگين

زمين و آسمان را واژگون مستانه ميكردم


عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

نه طاعت ميپذيرفتم

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده

پاره پاره در كف زاهد نمايان ، سبحه صد دانه ميكردم


عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان

هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو، آواره و ديوانه ميكردم


عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سراپاي وجود بي وفا معشوق را، پروانه ميكردم


عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

بعرش كبريايي، با همه صبر خدايي

تا كه ميديدم عزيز نابجايي، ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد

گردش اين چرخ را وارونه ، بي صبرانه ميكردم


عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

كه ميديدم مشوش عارف و عامي

ز برق فتنه اين علمِ عالم سوزِ مردم كش

بجز انديشه عشق و وفا ، معدوم هر فكري

در اين دنياي پر افسانه ميكردم


عجب صبري خدا دارد !

چرا من جاي او باشم

همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و

تاب تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد

وگرنه من بجاي او چو بودم

يكنفس كي عادلانه سازشي ، با جاهل و فرزانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد !


امضای کاربر :
انسانیت انسان بیش از زندگی است ؛ آنجا که هستی پایان می یابد،او ادامه می یابد...
"""یاد گرفتم اینبار که دستانم یخ کرد،دستان کسی رانگیرم!جیب هایم مطمئن ترند..."""
+++خدانگهدار





پنجشنبه 27 فروردین 1394 - 12:10
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 6 کاربر از elahe به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: jamal & hamed2013 & ti-ti22 & somayyeh & rezvan71r71 & glaris &
elahe آفلاین



ارسال‌ها : 2445
عضویت: 30 /6 /1391

تشکرها : 4566
تشکر شده : 6397
پاسخ : 1 RE اشعار رحیم معینی کرمانشاهی
بحث ایمان دگر و جوهر ایمان دگر است
جامــــه پاکـــی دگــر وپاکی دامان دگر است



کــــس ندیدیم کـــــه انکــــار کـــند وجدان را
حــــرف وجــــــدان دگـــر و گوهر وجدان دگـر است



کــــس دهـــان را به ثناگـــــویی شیــــطان نگــشود
نفــــی شیطان دگــر و طاعت شیـطان دگــــر است



کـــس نگـفته است ونگــوید کــــه دد ودیــــو شویــــد
نقــــش انســان دگـــر ومعنـــی انســــان دگـر است



کــــس نیامـــــد کــــه ستایــــد ستـم وتفرقــه را
سخـــن از عـدل دگـــر ، قصه احسان دگـر است



هــرکـــــــه دیدم بخدمت کــــمری بست بعهــــد
مــــرد پیمان دگــــــر وبستـــــن پیمان دگر است



هــــرکــــه دیدیــــم بحفظ گـــــله از گرگان بود
قصد قصاب دگر ، مقصد چوپان دگر است...


امضای کاربر :
انسانیت انسان بیش از زندگی است ؛ آنجا که هستی پایان می یابد،او ادامه می یابد...
"""یاد گرفتم اینبار که دستانم یخ کرد،دستان کسی رانگیرم!جیب هایم مطمئن ترند..."""
+++خدانگهدار





پنجشنبه 27 فروردین 1394 - 12:11
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 3 کاربر از elahe به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: jamal / hamed2013 / rezvan71r71 /
elahe آفلاین



ارسال‌ها : 2445
عضویت: 30 /6 /1391

تشکرها : 4566
تشکر شده : 6397
پاسخ : 2 RE اشعار رحیم معینی کرمانشاهی
چه گويم ، چها ديده ام سالها

اسيرانه ناليده ام سالها


كلامي پسند دلم اي دريغ


نه گفتم نه بشنيدهام سالها


من آن شمع خود سوز زندانيم


كه دزدانه تابيده ام سالها


چو ابر پريشان در كوهسار


چه بيهوده باريده ام سالها


در اين بو ستان در خور آتش است


گياهي كه من چيده ام سالها


ز بي مقصدي چون يكي گردباد


به هر سوي گرديده ام سالها


زلبها ي من خنده هرگز مجوي


من اين سفره بر چيده ام سالها


امضای کاربر :
انسانیت انسان بیش از زندگی است ؛ آنجا که هستی پایان می یابد،او ادامه می یابد...
"""یاد گرفتم اینبار که دستانم یخ کرد،دستان کسی رانگیرم!جیب هایم مطمئن ترند..."""
+++خدانگهدار





پنجشنبه 27 فروردین 1394 - 12:13
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 3 کاربر از elahe به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: hamed2013 / rezvan71r71 / glaris /
elahe آفلاین



ارسال‌ها : 2445
عضویت: 30 /6 /1391

تشکرها : 4566
تشکر شده : 6397
پاسخ : 3 RE اشعار رحیم معینی کرمانشاهی
بيان نامراديهاست اينهايي كه من گويم

همان بهتر به هر جمعي رسم كمتر سخن گويم



شب وروزم بسوز وساز بي امان طي شد


گهي از ساختن نالم گهي از سوختن گويم



خدا را مهلتي اي باغبان تا زين قفس گاهي


برون آرم سر وحالي به مرغان چمن گويم



مرا در بيستون بر خاك بسپاريد تا شبها


غم بي همزباني را براي كوهكن گويم



بگويم عاشقم ، بي همدمم ، ديوانه ام ، مستم


نمي دانم كدامين حال و درد خويشتن گويم



از آن گمگشته ي من هم ، نشاني آور اي قاصد


كه چون يعقوب نابينا سخن با پيرهن گويم



تو مي آيي ببالينم ، ولي آندم كه در خاكم


خوش آمد گويمت اما ، در آغوش كفن گويم


امضای کاربر :
انسانیت انسان بیش از زندگی است ؛ آنجا که هستی پایان می یابد،او ادامه می یابد...
"""یاد گرفتم اینبار که دستانم یخ کرد،دستان کسی رانگیرم!جیب هایم مطمئن ترند..."""
+++خدانگهدار





پنجشنبه 27 فروردین 1394 - 12:16
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 4 کاربر از elahe به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: jamal / hamed2013 / somayyeh / rezvan71r71 /
elahe آفلاین



ارسال‌ها : 2445
عضویت: 30 /6 /1391

تشکرها : 4566
تشکر شده : 6397
پاسخ : 4 RE اشعار رحیم معینی کرمانشاهی
از نقطه شروع


با دستهاي قابله اي پير آمدم


در شاهراه خط پر از پيچ پيچ زندگي


تا اينزمان


كه در صدمين بار گم شدم


همراه من چه بود ؟





يك جفت چشم


بهر تماشاي رنگها


گوشي پر از صداي بد آهنگ زنگها


پا و سري


كه خورده دمادم بسنگها


يادي سياه و تلخ ز آشوب و جنگها




اشكي كه مي چكيد


خوني كه ميگداخت


قلبي كه مي تپيد


رنگي چو مهتاب



كه هر لحظه مي پريد





همصحبتم كه بود؟


حافظ


كه نعره ها بسر چرخ ميكشد


تا دست او اگر برسد


سقف نو زند


آنهم نمي رسيد





ميسوختم چو عود


در كوره هاي خشم هوسهاي ديگران


با شعله هاي گمشده اي در ميان دود





در انتهاي خط پر از پيچ زندگي


آنگه بخط خوش بنويسد


كه چند روز


اي خلق بي خبر


اين زندگي نكرده با آنهمه اثر


اين جوهر تلاش


اين مايه دست آنهمه سودا گر هنر


اين هيچ زير صفر


با هيچ


زنده بود


تهران50/1/12


امضای کاربر :
انسانیت انسان بیش از زندگی است ؛ آنجا که هستی پایان می یابد،او ادامه می یابد...
"""یاد گرفتم اینبار که دستانم یخ کرد،دستان کسی رانگیرم!جیب هایم مطمئن ترند..."""
+++خدانگهدار





پنجشنبه 27 فروردین 1394 - 12:22
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 3 کاربر از elahe به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: jamal / hamed2013 / somayyeh /
jamal آفلاین



ارسال‌ها : 254
عضویت: 29 /1 /1393
محل زندگی: ارومیه
تشکرها : 1597
تشکر شده : 480
پاسخ : 5 RE اشعار رحیم معینی کرمانشاهی
 
مرغ محبتم من ، كي آب و دانه خواهم
با من يگانگي كن ، يار يگانه خواهم


شمعي فسرده هستم ، بي عشق مرده هستم
روشن گرم بخواهي سوز شبانه خواهم


افسانه محبت ، هر چند كس نخواند
من سر گذشت خود را ، پر زين فسانه خواهم


بام و دري نبينم ، تا از قفس گريزم
بال و پري ندارم ، تا آشيانه خواهم


تا هر زمان به شكلي ، رنگي بخود نگيرم
جان و تني رها از ، قيد زمانه خواهم


مي آنقدر بنوشم ، تا در رهت چو بينم
مستي بهانه سازم ، گم كرده خانه خواهم




امضای کاربر :
         ‏            


 سنی فرزانه لر آتدی‏*‏‏*‏ قاپیب, دیوانه لر توتدی‏*‏‏*‏ کیمی آتدی, کیمی ساتدی‏*‏‏*‏ ساتان دونیا  آلان دونیا
پنجشنبه 27 فروردین 1394 - 18:36
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 3 کاربر از jamal به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: elahe / hamed2013 / somayyeh /
jamal آفلاین



ارسال‌ها : 254
عضویت: 29 /1 /1393
محل زندگی: ارومیه
تشکرها : 1597
تشکر شده : 480
پاسخ : 6 RE اشعار رحیم معینی کرمانشاهی
هیچ کس گمان نداشت این
کیمیای عشق را ببین
کیمیای نور را که خاک خسته را
صبح و سبزه می کند
کیمیا و سحر صبح را نگاه کن
جای بذر مرگ و برگ خونی خزان
کیمیای عشق و صبح
و سبزه آفریده است
خنده های کودکان وباغ مدرسه
کیمیای عشق سرخ را ببین
هیچ کس گمان نداشت این


امضای کاربر :
         ‏            


 سنی فرزانه لر آتدی‏*‏‏*‏ قاپیب, دیوانه لر توتدی‏*‏‏*‏ کیمی آتدی, کیمی ساتدی‏*‏‏*‏ ساتان دونیا  آلان دونیا
پنجشنبه 27 فروردین 1394 - 18:37
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 3 کاربر از jamal به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: elahe / hamed2013 / rezvan71r71 /
elahe آفلاین



ارسال‌ها : 2445
عضویت: 30 /6 /1391

تشکرها : 4566
تشکر شده : 6397
پاسخ : 7 RE اشعار رحیم معینی کرمانشاهی
ز دام سینه ام ، دل می گریزد

گل من، دیگر از گل می گریزد




مده پندش که این دیوانه ی عشق


زنیرنگ تو عاقل می گریزد




چنان موج هراسانی شب و روز


ز دریا و ز ساحل می گریزد




ز هر قیدی بجز بند محبت


بود هرچند مشکل می گریزد




هم از خصمان عاقل ، میهراسد


هم از یاران جاهل می گریزد




چه سازم با دل دیوانه خویش


ز منهم گاه ، این دل می گریزد


امضای کاربر :
انسانیت انسان بیش از زندگی است ؛ آنجا که هستی پایان می یابد،او ادامه می یابد...
"""یاد گرفتم اینبار که دستانم یخ کرد،دستان کسی رانگیرم!جیب هایم مطمئن ترند..."""
+++خدانگهدار





پنجشنبه 27 فروردین 1394 - 20:15
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 2 کاربر از elahe به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: hamed2013 / somayyeh /
elahe آفلاین



ارسال‌ها : 2445
عضویت: 30 /6 /1391

تشکرها : 4566
تشکر شده : 6397
پاسخ : 8 RE اشعار رحیم معینی کرمانشاهی
کس نمیداند چو شمعی سوز جانم ایدریغ

آتشی در زیر خاکستر نهانم ایدریغ




کنج این محنت سرا، بی غمگسارم ای فسوس


در میان جمعم و بی همزبانم ایدریغ




طایر افلاکیم، از شور بختی همچو زاغ


دانه چین در گوشه این خاکدانم ایدریغ




آن هما طبعم که جا در برج عزت داشتم


چون پرستوئی اسیر آشیانم ایدریغ




من سراپا روحم اما در صف تن پروران


روز تا شب در تلاش آب ونانم ایدریغ




از سبک مغزیست دستاویز هر بازیگرم


وز گر آنجا نیست پابند جهانم ایدریغ




حسرت ماندن ندارم در جهان غم نصیب


بی خبر هستم ز پایان زمانم ایدریغ




آه درد آمیز جسم ناتوانم را بسوخت


آب شد در آتش غم استخوانم ایدریغ




حاسد کوته نظر چون طفل بدخوی زمان


سنگ ها زد بر سر بی سایبانم ایدریغ


امضای کاربر :
انسانیت انسان بیش از زندگی است ؛ آنجا که هستی پایان می یابد،او ادامه می یابد...
"""یاد گرفتم اینبار که دستانم یخ کرد،دستان کسی رانگیرم!جیب هایم مطمئن ترند..."""
+++خدانگهدار





پنجشنبه 27 فروردین 1394 - 20:17
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 2 کاربر از elahe به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: hamed2013 / somayyeh /
elahe آفلاین



ارسال‌ها : 2445
عضویت: 30 /6 /1391

تشکرها : 4566
تشکر شده : 6397
پاسخ : 9 RE اشعار رحیم معینی کرمانشاهی
تشنه





با هوس عاشق آن چشمه نوریم هنوز
وای و صد وای، کزین مرحله دوریم هنوز

دیگران، رهسپر ثابت و سیاره شدند
ما بر این خاک سیه، مست غروریم هنوز

نه کمال از دگران دیده، نه نقصان در خویش
ای زمان آینه بگذار، که کوریم هنوز

زنده کش بوده و با مرده پرستی شادیم
این گواهیست که ما طالب گوریم هنوز

تکیه بر کار پدر کرده و بیکاره شدیم
خرم از فاتحه اهل قبوریم هنوز

دوزخی تا نبود، سوی عبادت نرویم
چه توان کرد که ما عاشق زوریم هنوز

راحت خویشتن از دست قضا میجوئیم
تشنه لب بر سر این برکه شوریم هنوز


امضای کاربر :
انسانیت انسان بیش از زندگی است ؛ آنجا که هستی پایان می یابد،او ادامه می یابد...
"""یاد گرفتم اینبار که دستانم یخ کرد،دستان کسی رانگیرم!جیب هایم مطمئن ترند..."""
+++خدانگهدار





سه شنبه 01 اردیبهشت 1394 - 17:36
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
elahe آفلاین



ارسال‌ها : 2445
عضویت: 30 /6 /1391

تشکرها : 4566
تشکر شده : 6397
پاسخ : 11 RE اشعار رحیم معینی کرمانشاهی
زندان




هرچه بینا چشم، رنج آشنائی بیشتر
هرچه سوزان عشق ، درد بیوفائی بیشتر

هرچه جان کاهیده تر، نزدیکتر پایان عمر
هرچه دل رنجیده تر سوز جدائی بیشتر

هرچه صاحبدل فزون، برگشته اقبالی فزون
هرچه سر آزاده تر، افتاده پائی بیشتر

هرچه دل رنجیده تر، زندان هستی تنگتر
هرچه تن شایسته تر، شوق رهائی بیشتر

هرچه دانش بیشتر وامانده تر در زندگی
هرچه کمتر فهم، کبر و خودنمائی بیشتر

هرچه بازار دیانت گرم، دلها سردتر
هرچه زاهد بیشتر دور از خدائی بیشتر

هرچه تن در رنج و زحمت، ناامیدی عاقبت
هرچه با یاران وفا، بی اعتنائی بیشتر



 



 



معینی کرمانشاهی



امضای کاربر :
انسانیت انسان بیش از زندگی است ؛ آنجا که هستی پایان می یابد،او ادامه می یابد...
"""یاد گرفتم اینبار که دستانم یخ کرد،دستان کسی رانگیرم!جیب هایم مطمئن ترند..."""
+++خدانگهدار





سه شنبه 01 اردیبهشت 1394 - 17:41
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از elahe به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: somayyeh /
elahe آفلاین



ارسال‌ها : 2445
عضویت: 30 /6 /1391

تشکرها : 4566
تشکر شده : 6397
پاسخ : 12 RE اشعار رحیم معینی کرمانشاهی
در زدم و گفت کیست ؟ گفتمش ای دوست ، دوست



    گفت در آن دوست چیست ؟ گفتمش ای دوست ، دوست



 



    گفت اگر دوستی ! از چه در این پوستی ؟



    دوست که در پوست نیست ! گفتمش ای دوست ، دوست



 



    گفت در آن آب و گل ، دیده ام از دور دل



    او به چه امید زیست ؟ گفتمش ای دوست ، دوست



 



    گفتمش این هم دمیست ، گفت عجب عالمیست !



    ساقی ِ بزم تو کیست ؟ گفتمش ای دوست ، دوست



 



    در چو به رویم گشود ، جمله ی بود و نبود



    دیدم و دیدم یکیست ، گفتمش ای دوست دوست .



امضای کاربر :
انسانیت انسان بیش از زندگی است ؛ آنجا که هستی پایان می یابد،او ادامه می یابد...
"""یاد گرفتم اینبار که دستانم یخ کرد،دستان کسی رانگیرم!جیب هایم مطمئن ترند..."""
+++خدانگهدار





سه شنبه 01 اردیبهشت 1394 - 17:43
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از elahe به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: somayyeh /
mehdijoon آفلاین



ارسال‌ها : 1898
عضویت: 24 /11 /1393
محل زندگی: یه گوشه کنار

تشکرها : 1102
تشکر شده : 1457
پاسخ : 13 RE اشعار رحیم معینی کرمانشاهی
جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم
سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم
مو به مو دارم سخن ها
نکته ها از انجمن ها
بشنو ای سنگ بیابان
بشنوید ای باد و باران
با شما همرازم اکنون
با شما دمسازم اکنون

 
جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم
سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم

 
مو به مو دارم سخن ها
نکته ها از انجمن ها
بشنو ای سنگ بیابان
بشنوید ای باد و باران
با شما همرازم اکنون
با شما دمسازم اکنون

 
شمع خود سوزی چو من در میان انجمن
گاهی اگر آهی کشد دل ها بسوزد
گاهی اگر آهی کشد دل ها بسوزد

 
یک چنین آتش به جان مصلحت باشد همان
با عشق خود تنها شود تنها بسوزد
با عشق خود تنها شود تنها بسوزد

 
من یکی مجنون دیگر در پی لیلای خویشم
عاشق این شور و حال عشق بی پروای خویشم

 
تا به سویش ره سپارم سر ز مستی بر ندارم
من پریشان حال و دلخوش با همین دنیای خویشم

 
جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم
سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم

 
مو به مو دارم سخن ها
نکته ها از انجمن ها
بشنو ای سنگ بیابان
بشنوید ای باد و باران
با شما همرازم اکنون
با شما دمسازم اکنون

معینی کرمانشاهی

امضای کاربر :
(((اشتباه کردن اشتباه نیست. در اشتباه ماندن اشتباه است.!!)))



(((افسوس که جوان نمیداند و پیر نمیتواند)))








سه شنبه 01 اردیبهشت 1394 - 22:00
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 2 کاربر از mehdijoon به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: elahe / somayyeh /
mehdijoon آفلاین



ارسال‌ها : 1898
عضویت: 24 /11 /1393
محل زندگی: یه گوشه کنار

تشکرها : 1102
تشکر شده : 1457
پاسخ : 14 RE اشعار رحیم معینی کرمانشاهی
اي روزگار گاو
من گاو باز چابك و بي باكم
دانم كه بيشعوري و داري دوشاخ تيز
تا سازيم هلاك
بسيار حمله كردي و نفكنديم بخاك
بسيار سم بر زمين كوفتي زخشم
اكنون تو خسته مانده و من
همچنان بپاي
شاخت اگر به پنجه چون آهنم فتاد
بينند مردمي كه تماشاي ما مي كنند
پشت كه بر زمين رسد و
برد زان كيست!



رحیم معینی کرمانشاهی


امضای کاربر :
(((اشتباه کردن اشتباه نیست. در اشتباه ماندن اشتباه است.!!)))



(((افسوس که جوان نمیداند و پیر نمیتواند)))








سه شنبه 01 اردیبهشت 1394 - 22:01
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 2 کاربر از mehdijoon به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: elahe / somayyeh /
mehdijoon آفلاین



ارسال‌ها : 1898
عضویت: 24 /11 /1393
محل زندگی: یه گوشه کنار

تشکرها : 1102
تشکر شده : 1457
پاسخ : 15 RE اشعار رحیم معینی کرمانشاهی
عابدي را گفتم اي دست من و دامان تو
كن دعايي ، تا نهم پايي در اين ميدان تو

گفت از طاعت چه داري ، كوفتم بر سر كه آه
گفت آهت را بمن ده ، هر چه دارم زان تو

رحیم معینی کرمانشاهی

امضای کاربر :
(((اشتباه کردن اشتباه نیست. در اشتباه ماندن اشتباه است.!!)))



(((افسوس که جوان نمیداند و پیر نمیتواند)))








سه شنبه 01 اردیبهشت 1394 - 22:02
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 2 کاربر از mehdijoon به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: elahe / somayyeh /
mehdijoon آفلاین



ارسال‌ها : 1898
عضویت: 24 /11 /1393
محل زندگی: یه گوشه کنار

تشکرها : 1102
تشکر شده : 1457
پاسخ : 16 RE اشعار رحیم معینی کرمانشاهی
بهترین شعر معینی کرمانشاهی :

ساغرم شکست ای ساقی   

رفته ام ز دست ای ساقی

 

در میان توفان بر موج غم نشسته منم  

  
در زورق شکسته منم ای ناخدای عالم

تا نــام من رقم زده شد  


یکباره مهر غم زده شد


بر سرنوشت آدم

تو تشنه کامم کشتی

در سراب ناکامیها


ای بلای نافرجامیها


نبرده لب بر جامی


میکشم به دوش از حسرت

بار مستی و بد نامیها

ساغرم شکست ای ساقی

   
رفته ام ز دست ای ساقی

 

 

حکایت از که کنم

شکایت از چه کنم


که خود به دست خود آتش

بر دل خون شده ی نگران زده ام

 

 

بر موج غم نشسته منم  

  
در زورق شکسته منم  

 
ای ناخدای عالم


امضای کاربر :
(((اشتباه کردن اشتباه نیست. در اشتباه ماندن اشتباه است.!!)))



(((افسوس که جوان نمیداند و پیر نمیتواند)))








سه شنبه 01 اردیبهشت 1394 - 22:02
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 2 کاربر از mehdijoon به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: elahe / somayyeh /
somayyeh آفلاین


ارسال‌ها : 3052
عضویت: 6 /12 /1393
محل زندگی: شهربابک(کرمان)

تشکرها : 5944
تشکر شده : 4018
پاسخ : 17 RE اشعار رحیم معینی کرمانشاهی
نــــــدارم چشــــــم من، تاب نگــــاه صحـــنه سازيهــــا
من يكـرنگ بيزارم، از اين نيـــرنگ بازيها
زرنگـــي، نارفيقــــــا! نيست اين، چون باز شد دستت
رفيقــان را زپا افكـــندن و گـــردن فرازيها
تو چون كركس، به مشتي استخوان دلبستگي داري
بنــــازم هــــمت والاي بـاز و بي نيازيها
به ميـــــداني كـــــه مـي بنـــدد پاي شهســـــواران را
تو طفل هرزه پو، بايد كني اين تركتازيها
تو ظاهــــرساز و من حقگـــو، ندارد غيــر از اين حاصل
من و از كس بريدنها، تو و ناكس نوازيها

امضای کاربر :
من یه دخترخاصم چون خودم خواستم....


I am all i can be....
من همینیم ک هستم....



چهارشنبه 02 اردیبهشت 1394 - 08:27
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از somayyeh به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: elahe /
somayyeh آفلاین


ارسال‌ها : 3052
عضویت: 6 /12 /1393
محل زندگی: شهربابک(کرمان)

تشکرها : 5944
تشکر شده : 4018
پاسخ : 18 RE اشعار رحیم معینی کرمانشاهی
مـن كـه مشغولم بكاردل ، چه تدبيري مرا
منكــــه بيــــزارم ز كــــارگــل ، چه تزويري مرا
منكه سيرابم چنين از چشمه ي جوشان عشق
خلق اگــــر با مــن نمي جوشد ، چـه تاثيري مرا
منكـــه با چشــــم حقارت عالمي را بنگــــــرم
سنگ اگر بر سر بكوبندم ، چه تاثيري مرا...

امضای کاربر :
من یه دخترخاصم چون خودم خواستم....


I am all i can be....
من همینیم ک هستم....



چهارشنبه 02 اردیبهشت 1394 - 08:27
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از somayyeh به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: elahe /
somayyeh آفلاین


ارسال‌ها : 3052
عضویت: 6 /12 /1393
محل زندگی: شهربابک(کرمان)

تشکرها : 5944
تشکر شده : 4018
پاسخ : 19 RE اشعار رحیم معینی کرمانشاهی
بحث ایمان دگر و جوهر ایمان دگر است
جامــــه پاکـــی دگــر وپاکی دامان دگر است
کــــس ندیدیم کـــــه انکــــار کــــــــند وجدان را
حــــرف وجــــــدان دگـــر و گوهر وجدان دگـر است
کــــس دهـــان را به ثناگـــــویی شیــــطان نگــشود
نفــــی شیطان دگــــر و طاعت شیـــــطان دگــــر است
کـــس نگــــفته است ونگـــــوید کــــــه دد ودیــــو شویــــد
نقــــش انســـــان دگــــــر ومعنــــــی انســــان دگـر است
کــــس نیامـــــد کــــــه ستایــــد ستــــم وتفرقــــــــه را
سخـــن از عـــدل دگـــــــر ، قصه احسان دگــر است
هــــــرکـــــــه دیدم بخدمت کــــمری بست بعهــــد
مــــرد پیمان دگــــــر وبستـــــن پیمان دگر است
هــــرکــــه دیدیــــم بحفظ گـــــله از گرگان بود
قصد قصاب دگر ، مقصد چوپان دگر است...

امضای کاربر :
من یه دخترخاصم چون خودم خواستم....


I am all i can be....
من همینیم ک هستم....



چهارشنبه 02 اردیبهشت 1394 - 08:28
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از somayyeh به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: elahe /
somayyeh آفلاین


ارسال‌ها : 3052
عضویت: 6 /12 /1393
محل زندگی: شهربابک(کرمان)

تشکرها : 5944
تشکر شده : 4018
پاسخ : 20 RE اشعار رحیم معینی کرمانشاهی
ميگريم و مـي خندم ، ديوانه چنين بايد
ميــوزم وميسازم ، پـــــروانـــــه چنين بايد
مي كوبم ومــــي رقصم ، مـي نالم وميخوانم
در بـــزم جهــــان شـــــور، مســـتانه چنيآن بايد
مــــن اين همـــــــه شيدايــي ، دارم ز لـــب جامي
در دســـت تــــــو اي ســــاقي ، پيمانــه چنيـــــن بايد
خلــقــــم زپـــــي افـتـادنــــــد ، تا مســــت بگـــــــــيرندم
در صحــــبت بــــي عقـــــلان ، فرزانــــه چنين بــــايــــــــد
يكــــسو بـــــــردم عــــارف ، يكــــــسو كشــــدم عامي
بازيچــــــه ي هــــر دستــــــــي ، طفلانه چنين بايد
مــــوي تــــو و تســـــــــبيح شيخم ، بدر از ره برد
يا دام چــنان بايـــد ، يــا دانــــه چنيـــــــن بايـــد
بر تربت من جانا ، مستي كن ودست افشان
خنـديــدن بر دنيــــا ، رندانـــــه چنيــن بايد

امضای کاربر :
من یه دخترخاصم چون خودم خواستم....


I am all i can be....
من همینیم ک هستم....



چهارشنبه 02 اردیبهشت 1394 - 08:28
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از somayyeh به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: elahe /
elahe آفلاین



ارسال‌ها : 2445
عضویت: 30 /6 /1391

تشکرها : 4566
تشکر شده : 6397
پاسخ : 21 RE اشعار رحیم معینی کرمانشاهی
این شعر از ایشون نیست هاااااا ولی دوست داشتم اینجا بذارمشبا شعر عجب صبری خدا دارد سنخیت داره



خدایا کفر نمی گویم
پریشانم

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…




امضای کاربر :
انسانیت انسان بیش از زندگی است ؛ آنجا که هستی پایان می یابد،او ادامه می یابد...
"""یاد گرفتم اینبار که دستانم یخ کرد،دستان کسی رانگیرم!جیب هایم مطمئن ترند..."""
+++خدانگهدار





دوشنبه 07 اردیبهشت 1394 - 21:35
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :