تبلیغات در اینترنتclose
گرگ هاری شده ام
اندازه متن
- کوچکتر | + بزرگتر
بالا
Top
   

زمان جاری : دوشنبه 28 مرداد 1398 - 3:50 بعد از ظهر
نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم





ارسال پاسخ
تعداد بازدید 134
نویسنده پیام
satgin آفلاین



ارسال‌ها : 1797
عضویت: 18 /2 /1392
محل زندگی: اصفهان
تشکرها : 5011
تشکر شده : 4772
گرگ هاری شده ام
هرزه پوی و دله دو 

شب درین دشت زمستان زده ی بی همه چیز 

می دوم ، برده ز هر باد گرو 

چشم های ام چو دو كانون شرار 

صف تاریكی شب را شكند 

همه بی رحمی و فرمان فرار 

گرگ هاری شده ام ، خون مرا ظلمت زهر 

كرده چون شعله ی چشم تو سیاه 

تو چه آسوده و بی باك خرامی به برم 

آه ، می ترسم ، آه 

...

 پوپك ام ! آهوك ام ! 

چه نشستی غافل ؟

 كز گزندم نرهی ، گرچه پرستار منی 

 پس ازین دره ی ژرف 

جای خمیازه ی جادو شده ی غار سیاه 

 پشت آن قله ی پوشیده ز برف 

 نیست چیزی ، خبری 

 ور تو را گفتم چیز دگری هست ، نبود 

جز فریب دگری 

 من ازین غفلت معصوم تو ، ای شعله ی پاك 

 بیشتر سوزم و دندان به جگر می فشرم 

منشین با من ، با من منشین 

 تو چه دانی كه چه افسونگر و بی پا و سرم ؟

تو چه دانی كه پس هر نگه ساده ی من 

 چه جنونی ، چه نیازی ، چه غمی ست ؟

یا نگاه تو ، كه پر عصمت و ناز 

بر من افتد ، چه عذاب و ستمی ست 

دردم این نیست ولی

 دردم این است كه من بی تو دگر 

از جهان دورم و بی خویشتن ام 

پوپك ام ! آهوكم 

تا جنون فاصله ای نیست از این جا كه من ام 

مگرم سوی تو راهی باشد 

 چون فروغ نگهت 

ورنه دیگر به چه كار آیم من 

بی تو ؟ چون مرده ی چشم سیهت 

منشین اما با من ، منشین 

تكیه بر من مكن ، ای پرده ی طناز حریر 

كه شراری شده ام 

پوپك ام ! آهوكم 

گرگ هاری شده ام


 از مهدی اخوان

امضای کاربر :
توهرچی ازم دور تر میشدی
من انگار بیشتر عاشقت میشدم
تواین عشق وجدان تو راحته
من این کارو کردم باخودم
پنجشنبه 07 آذر 1392 - 11:43
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 7 کاربر از satgin به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: afrooz & anabita & najmeh & shiva72 & yasi77 & rezvan71r71 & hadis78 &
jamal آفلاین



ارسال‌ها : 254
عضویت: 29 /1 /1393
محل زندگی: ارومیه
تشکرها : 1597
تشکر شده : 480
پاسخ : 1 RE گرگ هاری شده ام
 

عُقده ی خود را فرو می خورد

چون خمیرِ شیشه، سوزان جُرعه ای از شعله و نِشتر

و به دُشخواری فرو می بُرد :

لقمه ی بُغضی که قُوتِ غالبش آن بود...

 

 

"هی فلانی!  زندگی شاید همین باشد

یک فریبِ ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی که   تو دنیا را

جز برای او  و جز با او نمی خواهی

من گمانم زندگی باید همین باشد.

 

آه!...آه!  امّا

او چرا این را نمی داند، که در اینجا

من دلم تنگ ست . یک ذرّه ست؟

شاتقی هم آدمست ، ای داد برمن ، داد !

ای فغان! فریاد !

من نمی دانم چرا طاووس من این را نمی داند ؟

که من بیچاره هم در سینه دل دارم .

که دل من هم دل ست آخر؟

سنگ و آهن نیست .

او چرا این قدر از من غافل ست آخر ؟

آه ،آه ، ای کاش

گاهگاهی بچّه ها را نیز می آورد .

کاشکی .... اما .... رهاکن هیچ"

و رها می کرد .

او رها می کرد حرفش را

حرفِ بیدادی که از آن بود دایم داد و فریادش .

و نمی بُرد و نمی شُد بُرد از یادش .

 

اغلب او این جا  دهان می بست

گر به ناهنگام ، یا هنگام ، دَم دَر می کشید از دردِ دل گفتن .

شاتقی این ترجمان ِ درد ،

قهرمان ِ درد ،

آن یگانه مردِ مردانه ،

پوچ و پوک زندگی را نیم دیوانه .

و جنون ِ عشق را چالاک و یکتا مرد .

او به خاموشی گرایان ، شِکوه بَس می کرد .

و سپس با کوشش ِ بسیار.

عُقده ی خود را فرو می خورد

چون خمیرِ شیشه، سوزان جُرعه ای از شعله و نِشتر

و به دُشخواری فرو می بُرد :

لقمه ی بُغضی که قُوتِ غالبش آن بود .

تا جه ها می کرد . خود پیداست ،

چون گُوارَد ، یا چه می آرَد ؛

جرعه ی خنجر به کام و سینه و حنجر ؟

و چه سینه و ، چه حنجر، شاتقی را بود !

دودناکی ، پنجره ی کوری که دارد رو به تاریکا .

زخمگینی خُشک و راهی تنگ و باریکا .

گریه آوازی ، گره گیری ، خَسَک نالی .

چاه راه ِ کینه و خشم اندرون ، تاب  و شکن بیرون .

خشم و خون را باتلاقی و سیه چالی .

تنگنا غم راهه ای ، نَقبِ خراش و خون .

 

شاتقی آنگاه

چند لحظه چشم ها می بست و بعد از آن ،

می کشید آهی و می کوشید

- با چه حالت ها و حیلت ها

باز لبخند غریبش را ، که چندی محو و پنهان بود ،

با خطوط چهره ی خود آشنا می کرد .

لیکن این لبخند ، در آن چهره تا یک چند ،

از غریبِ غربت ِخود مویه ها می کرد .

َو چنان چون تکّه ای وارونه از تصویر ،

- یا چو تصویری که می گرید ، غریبی می کند در قابِ بیگانه-

در خطوط چهره ی او ، جا نمی افتاد .

حس غربت در غریبه چشم ما می کرد.

شاتقی آن گاه در می یافت .

روی می گرداند و نابیننده ، بی سویی ، نگا می کرد .

همزمان با سرفه یا خمیازه یا با خارش چانه

- می نمود این گونه ، یا می کرد

تکّه ی وارون ِ آن تصویر را از چهره بر می داشت ؛

و خطوطِ چهره اش را جا به جا می کرد .

تا بدین سان از برای آن جراحت ، آن به زهر آغشته ،

آن لبخند ،

باز جای ِغصب وا می کرد .

 

 

عصر بود و راه می رفتیم ،

در حیاط کوچکِ پاییز ، در زندان .

چند تن زندانی ِباهم ، ولی تنها .

آن چنان با گفت وگو سرگرم ؛

این چنین با شاتقی خندان.

 

 

واژه نامه

 

عُقده = گره کنایه از بغض است. 

دُشخواری = دُشواری

قُوتِ غالب = اصطلاحی فقهی ست به معنای غذایی که بیشتر خورده می شود .

شاتقی = یکی از هم زندانیان اخوان ثالث

دَم دَر می کشید = ساکت می شد

ترجمان = مترجم

او به خاموشی گرایان = او در حالی که تمایل به سکوت داشت...

شِکوه = گله - گله گزاری

پنجره ی کور = پنجره ی مسدود

خَسَک نال = ناله ای که کمی خس خس دارد. نال به معنای نای نیز هست. 

چاه راه = تونل

گریه آواز = آواز گریه مانند

گره گیر = گره دار -  بغض آلود

نقب = تونل


امضای کاربر :
         ‏            


 سنی فرزانه لر آتدی‏*‏‏*‏ قاپیب, دیوانه لر توتدی‏*‏‏*‏ کیمی آتدی, کیمی ساتدی‏*‏‏*‏ ساتان دونیا  آلان دونیا
سه شنبه 25 فروردین 1394 - 19:11
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 2 کاربر از jamal به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: rezvan71r71 / hadis78 /
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :