تبلیغات در اینترنتclose
بی تو مهتاب
اندازه متن
- کوچکتر | + بزرگتر
بالا
Top
   

زمان جاری : دوشنبه 06 خرداد 1398 - 8:48 قبل از ظهر
نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم





ارسال پاسخ
تعداد بازدید 112
نویسنده پیام
zahra77 آفلاین


ارسال‌ها : 136
عضویت: 22 /6 /1392
محل زندگی: tuyserkan

تشکرها : 180
تشکر شده : 288
بی تو مهتاب
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید
عطر صد خاطره خندید
بوی صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من هم محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فروریخته برآب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب,آیینه ی عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش که فردا دلت با دگران است
تا فراموش کنی,چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم: حذر از عشق؟ندانم
سفر از پیش تو؟هرگز نتوانم نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی
من نه رمیدم,نه گسستنم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم,نتوانم
اشکی ار شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لغزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نه گسستم,نه رمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم
نگرفتی دگر از عشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...
فریدون مشیری


امضای کاربر :
[b]شب رفتنی ست,طلوع کن![/b]



جمعه 01 آذر 1392 - 12:03
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 8 کاربر از zahra77 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: khodajuneman & moonlight & behzad1991 & mahshid-gh & anabita & elahe & afrooz & sami74 &
khodajuneman آفلاین


ارسال‌ها : 824
عضویت: 30 /8 /1392
محل زندگی: gachsaran
تشکرها : 1912
تشکر شده : 2314
پاسخ : 1 RE بی تو مهتاب
ایستاده در باد شاخه ی لاغر بیدی کوتاه
برتنش جامه ای انباشته از پنبه و کاه
بر سر مزرعه افتاده بلند
سایه اش سرد و سیاه
نه نگاهش را چشم. نه کلاهش را پشم
سایه ی امن کلاهش اما
لانه ی پیر کلاغی ست که با قال و مقال
قاروقار از ته دل می خواند:
آنکه می ترسد 
می ترساند
قیصر امین پور

امضای کاربر :
هر كه شد محرم دل در حرم يار بماند...
جمعه 01 آذر 1392 - 12:18
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 4 کاربر از khodajuneman به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: moonlight / zahra77 / behzad1991 / mahshid-gh /
mahshid-gh آفلاین



ارسال‌ها : 2614
عضویت: 28 /3 /1392
محل زندگی: tehran

تشکرها : 13933
تشکر شده : 6959
پاسخ : 2 RE بی تو مهتاب
دل من دير زمانی است كه می پندارد :



« دوستی » نيز گلی است ؛



مثل نيلوفر و ناز ،



ساقه ترد ظريفی دارد .



بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد



جان اين ساقه نازك را



- دانسته-



بيازارد !







در زمينی كه ضمير من و توست ،



از نخستين ديدار ،



هر سخن ، هر رفتار ،



دانه هايی است كه می افشانيم .



برگ و باری است كه می رويانيم



آب و خورشيد و نسيمش « مهر » است







گر بدانگونه كه بايست به بار آيد ،



زندگی را به دل‌انگيزترين چهره بيارايد .



آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف ،



كه تمنای وجودت همه او باشد و بس .



بی‌نيازت سازد ، از همه چيز و همه كس .







زندگی ، گرمی دل های به هم پيوسته ست



تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .







در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز ،



عطر جان‌پرور عشق



گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز



دانه ها را بايد از نو كاشت .



آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان



خرج می بايد كرد .



رنج می بايد برد .



دوست می بايد داشت !







با نگاهی كه در آن شوق برآرد فرياد



با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند



دست يكديگر را



بفشاريم به مهر



جام دل هامان را



مالامال از ياری ، غمخواری



بسپاريم به هم







بسراييم به آواز بلند :



- شادی روی تو !



ای ديده به ديدار تو شاد



باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست



تازه ،



عطر افشان



گلباران باد .







"فریدون مشیری"

امضای کاربر :
روی مرز باریکی قدم میزنم...
جایی ک دلم
نه بودنت را می خواهد
و نه نبودنت را...
جمعه 01 آذر 1392 - 19:17
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 3 کاربر از mahshid-gh به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: zahra77 / khodajuneman / rezvan71r71 /
mahshid-gh آفلاین



ارسال‌ها : 2614
عضویت: 28 /3 /1392
محل زندگی: tehran

تشکرها : 13933
تشکر شده : 6959
پاسخ : 3 RE بی تو مهتاب
من يقين دارم كه برگ ،
كاين چنين خود را رها كردست در آغوش باد ،
فارغ است از ياد مرگ !


آدمي هم مثل برگ ، مي تواند زيست بي تشويش مرگ ،
گر ندارد همچو او آغوش مهر باد را ،
مي تواند يافت لطف :
«هر چه باداباد را »


                                             "فریدون مشیری"


امضای کاربر :
روی مرز باریکی قدم میزنم...
جایی ک دلم
نه بودنت را می خواهد
و نه نبودنت را...
جمعه 01 آذر 1392 - 19:20
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 2 کاربر از mahshid-gh به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: zahra77 / rezvan71r71 /
mahshid-gh آفلاین



ارسال‌ها : 2614
عضویت: 28 /3 /1392
محل زندگی: tehran

تشکرها : 13933
تشکر شده : 6959
پاسخ : 4 RE بی تو مهتاب
مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها


من دچار خفقانم
خفقان...
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم ، آی
آی با شما هستم این درها را باز کنید
من به دنبال فضائی می گردم
لب بامی ...
سر کوهی...
دل صحرائی ...
که در آنجا نفسی تازه کنم
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من هوارم را سر خواهم داد
چاره ی درد مرا باید این داد کند
از شما خفته ی چند
چه کسی می آید با من فریاد کند

                                                                                "فریدون مشیری"

امضای کاربر :
روی مرز باریکی قدم میزنم...
جایی ک دلم
نه بودنت را می خواهد
و نه نبودنت را...
جمعه 01 آذر 1392 - 19:21
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 2 کاربر از mahshid-gh به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: zahra77 / khodajuneman /
jamal آفلاین



ارسال‌ها : 254
عضویت: 29 /1 /1393
محل زندگی: ارومیه
تشکرها : 1597
تشکر شده : 480
پاسخ : 8 RE بی تو مهتاب
تو را دارم ای گل، جهان با من است
                         تو تا با منی، جان جان با من است
چو می‌تابد از دور پيشانی‌ات
                         كران تا كران آسمان با من است
چو خندان به سوی من آیی به مهر
                         بهاری پر از ارغوان با من است !
كنار تو هر لحظه گويم به خويش
                         كه خوشبختی بی‌كران با من است
روانم بياسايد از هر غمی
                         چو بينم كه مهرت روان با من است
چه غم دارم از تلخی روزگار،
                         شكر خنده آن دهان با من است
 
فریدون مشیری

امضای کاربر :
         ‏            


 سنی فرزانه لر آتدی‏*‏‏*‏ قاپیب, دیوانه لر توتدی‏*‏‏*‏ کیمی آتدی, کیمی ساتدی‏*‏‏*‏ ساتان دونیا  آلان دونیا
سه شنبه 25 فروردین 1394 - 19:16
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :