تبلیغات در اینترنتclose
ـ.ـ.ـ پیش ازین ها فکـــــر میکردم خــــداـ.ـ.ـ
اندازه متن
- کوچکتر | + بزرگتر
بالا
Top
   

زمان جاری : جمعه 01 شهریور 1398 - 2:40 بعد از ظهر
نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم





ارسال پاسخ
تعداد بازدید 72
نویسنده پیام
mona آفلاین



ارسال‌ها : 74
عضویت: 28 /3 /1392
محل زندگی: ورامین

تشکرها : 114
تشکر شده : 292
ـ.ـ.ـ پیش ازین ها فکـــــر میکردم خــــداـ.ـ.ـ
پیش از اینها فکر میکردم خدا
خانه ای دارد کنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته از غرور
ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی بر تاج او
اطلس پیراهن او اسمان
نقش روی دامن او کهکشان
رعد و برق شب طنین خنده اش
سیل و طوفان نعره توفنده اش
دکمه پیراهن او افتــــــــاب
برق تیغ خنجر او ماهتـــــــاب
هیچ کس از جای او اگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود
ان خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در اسمان دور از زمین
بود اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه میپرسیدم،از خود،از خدا
از زمین،از اسمان،از ابرها
زود میگفتند:این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
هرچه میپرسی جوابش اتش است
اب اگر خوردی جوابش اتش است
تا ببندی چـشــــم کورت میکند
تا شدی نزدیکــــــ دورت میکند
کج گشودی دســــت سنگت میکند
کج نهادی پــای لنگت میکند
با همین قصه دلم مشغول بود
خــــواب هایم خواب دیو و غول بود
خــــواب میدیدم که غرق اتشم
در دهان اژدهای سرکشم
در دهان اژدهای خشمگین
بر سرم باران گرز اتشین
محو میشد نعره هایـــم بیصدا
در طنین خنده ی خشم خدا
نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هرچه میکردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ،مثــــل خنده ای بی حوصله
سخت مثــــل حل صدها مسئله
مثل تکلیف ریاضی سخــــت بود
مثل صرف فعل ماضی سخــــت بود
تا که یک شب دســــــت در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه در یک روســـــتا
خانه ای دیدم،خوب و اشنـــا
زود پرسیدم:پدر اینجا کجاست؟
گفت:اینجا خانه ی خوب خــداســـت!
گفت اینجا میشود یک لحظه ماند؛
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند؛
با وضویی دست و رویی تازه کرد،
با دل خود گفـــت و گـــویی تازه کرد
گفتمش پس ان خدای خشمگین،
خانه اش اینجاست؟اینجا در زمین؟
گفت اری،خانه او بی ریــــاست،
فرش هایش از گلیم و بوریـــاست
مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل ایــــیــنه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
خشم،نامی از نشانه های اوست
حالتی از مهربانی های اوست
قهر او،از اشـــــتی شیرین تر است
مثل قهر مهربان مــادر است
دوستی را دوست،معنی میدهد
قهر هم با دوست،معنی میدهد
هیچ کس با دشمن خود قهر نیست!؟
قهری او هم نشان دوستــــی است..
تازه فهمیدم خدایم،این خـــداست
 این خدای مهربان و اشناســــت
دوستی از من به من نزدیکتـــر
از رگ گردن به من نزدیکتـــر
ان خدای پیش از این را بــــاد برد
نام او را هم دلم از یــــاد برد
ان خدا مثل خیال و خــــواب بود
چون حبابی،نقش روی ابــــــ بود
میتوانم بعد از این،با این خـــدا
دوست باشم،دوســــــــــت،پاک و بی ریا
میتوان با این خـــدا پـــرواز کرد
سفره ی دل را برایش بـــــاز کرد
میتوان درباره گل حرف زد
صاف و ســـــــاده،مثل بلبل حرف زد
چــــکه چــکه مثل باران راز گفت
با دو قطره،صـــــد هزاران راز گفت
میتوان با او صمیمی حــــرف زد
مثل یاران قدیمی حـــرف زد
میتوان تصنیفی از پــــرواز خـــواند
با الفبای سکوت اواز خـــواند
میتوان مثل علف ها حـــرف زد
با زبانی بی الفبــا حـــرف رد
میتوان درباره هر چیزی گفت
میتوان شعری خیـــــال انگیز گفت
مثل این شعر روان و اشنا:
"پیش از این ها فکر میکردم خــــــــــــــــــــدا . . ."



امیدوارم خوشتون بیاد . . .

امضای کاربر :

"خدا"
 
دوستدار اشناست،

          عارف عاشق میخواهد "نه مشتری بهشت"...
                                                               
                                                                         (دکتر شریعتی)



پنجشنبه 28 شهریور 1392 - 16:55
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از mona به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: hadiarman &
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :