تبلیغات در اینترنتclose
شعری از خودم...
اندازه متن
- کوچکتر | + بزرگتر
بالا
Top
   

زمان جاری : شنبه 04 خرداد 1398 - 4:48 قبل از ظهر
نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم





ارسال پاسخ
تعداد بازدید 82
نویسنده پیام
elham28 آفلاین



ارسال‌ها : 77
عضویت: 16 /2 /1392
محل زندگی: ایلام
تشکرها : 1
تشکر شده : 178
شعری از خودم...
امروز دلم باز یادش افتاده بود
نگاه سرد و زبان پر دروغ تو را
هر چه کردم آرام نمی شد
همش می پرسید خدایا چرا؟؟ چرا؟؟

دلم باز داد میزد که چرا رفت
من هم جوابی نداشتم جزء سکوت
سکوت من بود و سوال و داد او
این بار عقل جواب داد: دیوانه رفتنش معلوم بود

دلم پرسید پس آمدنش برای چه بود؟
من باز هم جوابی نداشتم جزء سکوت
عقل باز هم داد می زد: بشنو
آمدنش هم برای ماندن نبود

دلم بی رمق شد چیزی نگفت
پرسوال بود اما...آرام رفت و گوشه ای نشست
من اما بغلش کردم با سکوت
اشک را صدا زدم :بیا،عقل را گفتم برو برو

عقل هم رفت و تنها گذاشت
من ماندم و دل و اشک های پابه پا
آخر خدا چرا رفت عشق من؟
سوال بی جواب بود و باز هم خدا...
    بازهم خدا.

امضای کاربر :
[right]
گفتی نفسمی... امروز گرفته ام...

یعنی "خفه میشوی"...(الهام)
[/right]
پنجشنبه 26 اردیبهشت 1392 - 13:25
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 4 کاربر از elham28 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: taranom & ati & fatima & rezvan71r71 &
taranom آفلاین



ارسال‌ها : 613
عضویت: 27 /11 /1391
محل زندگی: tehran

تشکرها : 1138
تشکر شده : 1314
پاسخ : 1 RE شعری از خودم...
سلام الهام جون شعرت خیلی خوب بود ولی ی جاهاییش وزنشو ازدست میداد

امضای کاربر :
آخرین سنگر سکوته......خیلی حرفا گفتنی نیست
دوشنبه 27 خرداد 1392 - 15:52
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :