تبلیغات در اینترنتclose
خدایا کفر نمی گویم
اندازه متن
- کوچکتر | + بزرگتر
بالا
Top
   

زمان جاری : پنجشنبه 02 خرداد 1398 - 8:48 بعد از ظهر
نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم





ارسال پاسخ
تعداد بازدید 521
نویسنده پیام
rezvan71r71 آفلاین



ارسال‌ها : 11790
عضویت: 14 /6 /1391
محل زندگی: یــه جــای ســرد و تــاریـکــــــــــ ــ...

تشکرها : 20382
تشکر شده : 35951
خدایا کفر نمی گویم
خدایا کفر نمی گویم

پریشانم خدایا کفر نمی گویم

پریشانم

چه می خواهی تو ازجانم

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

خداواندا

 

اگر روزی زعرش خود به زیر آیی

لباس فقر بپوشی

غرورت رابرای تکه نانی

به زیر پای نامردان بیاندازی

و شب آهسته و خسته

تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می گویی

نمی گوی

خداوندا

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه ی دیوار بگشایی

لبت برکاسه ی مسی قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف تر

عمارتهای مرمرین بینی

و اعصابت برای سکه ای این سو آن سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می گویی

نمی گویی

خداوندا

اگر روزی بشر گردی

زحال بندگانت با خبر کردی

پشیمان می شوی از قصه خلقت ، از این بودن از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است


 


امضای کاربر :
نـــــداری گــــدایی به رســـــوایی مــــــــــــــــــن...
پنجشنبه 22 فروردین 1392 - 03:14
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 15 کاربر از rezvan71r71 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: glaris & barfin & rasoul & mahshid-gh & single & pari & nnmm & razie & hadiarman & tirdad & mehdi56 & shiva72 & mehri & mona & yasser &
behzad1991 آفلاین



ارسال‌ها : 1494
عضویت: 1 /1 /1392
محل زندگی: tabriz

تشکرها : 13092
تشکر شده : 5493
پاسخ : 2 RE خدایا کفر نمی گویم
چه دشوار است درد آنکه درد همه میداند

امضای کاربر :
فقیر تویی ک نداریم...
پنجشنبه 22 فروردین 1392 - 18:30
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 9 کاربر از behzad1991 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: rezvan71r71 / mahak / pari / lilac / hadiarman / tirdad / barfin / mehri / yasser /
reza آفلاین


ارسال‌ها : 429
عضویت: 2 /2 /1392
محل زندگی: قم

تشکرها : 106
تشکر شده : 1006
پاسخ : 3 RE خدایا کفر نمی گویم
*حاجی فیروز*

ای کسانی که در این کشمکش عید سعید
سر خوش و می زده با روی سپید
غرق در شوکت و در مکنت و بد مستی پول
به سیاهی شب بخت بدم می خندید
می نپرسید چرا؟
از چه این هموطن لخت به این صورت زشت
رو سیه ساخته و کو به کو افتاده به راه
آری ای هموطنان
سرگذشتیست مرا تیره در این روی سیاه

لحظه ای محض خدا خویش فراموش کنید
غم پنهانی من گوش کنید
در دل آتش فقر
در غم خاموشی
وز همه تلخی جانسوز که یک عمر کشید
قلب من بس که تپید
قلب من بس که شکست
نفسم بس که در اعماق دلم نعره کشید
هوسم بسکه به مغزم کوبید
پای یک مشت ستمکار فرومایه پست
بس که برخاک سیاهم مالید
مثل یک قطره سرشک
ازدل خون
زندگی بر لب چشمم غلطید
با سر آهسته زمین خورد و تن سرد زمین
لاشه مرده روحم بوسید
وندر آغوش به هم کفته وهم و جنون
مغز بیچاره بختم پوسید
نفسم....
هر چه بیهوده مرا کشت بسم بود بسم

نفس بی کسم ای زنده دلان قطع کنید
سینه ام چاک کنید
این غبار سیه از روی رخم پاک کنید
به چه کار آیدم این چشمه خون
این تن مرده مرگ
که تن زنده من کرده چنین آواره
از کف سینه ام آرید برون
ببرید...
ببرید در بیابان سکوت
زیر مشتی لجن و سنگ سیه خاک کنید

آری ای هموطنان
چشمه عشق در این ملک سراب است سراب
پایه عدل و شرف پاک خراب است خراب
عز و مردانگی و فهم عذاب است عذاب
جور بر مردم بد بخت صواب است صواب
آه ای چشم زمین قافله سالار زمان
باز گو با من سر گشته خور عالم تاب
آدمیت به کجا رفته کجا رفته شرف
کو حقیقت ز چه رو مرده چرا رفته به خواب
این چه رسمیت چه نظمیست چه وضعیست خدا
سبب این همه بد بختی عم کیست خدا
جز خدایان زر و کهنه پرستان پلید
هیچ کس زنده در این شب به خدا نیست خدا
کی رسد روز و شود چیره بر این ظلمت تار
که پیادست در آن حق وستمکار سوار
سر نوشت همه بازیچه مشتیست عیار
سر زحمت به طناب عدم از دار به دار
زیر خاک است گل و زینت گلدان ها خار
فقر می باردش از هر در و از هر دیوار

زندگی پول نفس پول هوس پول هوار
قدرتی کو که بر آید ز پس پول هوار
هموطن خنده مکن بر رخ این حاجی خوار
صحبت از عید مکن بگذر و راحت بگذار

من بیکار که صد بار بمیرم هر روز
بالشم سنگ و دلم تنگ و تنم بستر سوز
کت من در گرو عید گذشته است هنوز
به من آخر چه که نوروز سعید است امروز
کهنه روزم چه بد آخر که چه باشد نوروز
هفت سین من اگر بودی و می دیدی چیست
همنشین من غارت زده می دیدی کیست
می زدی داد فلک تا به فلک زنگ به زنگ
که تف بر تو محیط شرف آلوده به ننگ
هفت سین من که چه سینی و چه هفت
سینه ای کشته دل و سوز سرشکی گلرنگ
سرفه های تب و سرسام سکوتی دلتنگ
سفره ای خالی و سرما و سری بر سرسنگ
آری ای هموطنان
سالتان باد به صد سال فرحبخش قرین
هفت سین کی به جهان کسی بهتر از این

دیده هر سو که بیفتد ز یسار و ز یمین
سایه فقر سیه کرده سرو روی زمین
سبز برگ در ختان همه بی لطف و حزین
لاله را ژاله صفت اشک الم گشته عجین
زن غمین پیر غمین بچه غمین
وه که سرتاسر این ملک ستمدیده زار
نفسی نیست دهد مژده ز ایام بهار
شیون و درد و فغان داده به سر باد وزان
جای می خون سیه می چکد از چشم رزان
این که چیزی نبود هموطنان بدتر از
عجب اینجاست که افتاده زپا چرخ زمان
کی فلک دیده به خود
فصل خزان بعد خزان

امضای کاربر :
ای آب فرات از کجا می آیی؟؟
ناصاف ولی چه با صفا می آیی!
خودرانرساندی به لب خشک حسین
دیگر به چه رویی به کربلا می آیی!؟
التماس دعا
شنبه 22 تیر 1392 - 18:38
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 15 کاربر از reza به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: rasoul / veshkoo / mahak / single / pari / nnmm / glaris / lilac / hadiarman / tirdad / shiva72 / mehri / rezvan71r71 / asheghe_baron1366 / mona /
reza آفلاین


ارسال‌ها : 429
عضویت: 2 /2 /1392
محل زندگی: قم

تشکرها : 106
تشکر شده : 1006
پاسخ : 4 RE خدایا کفر نمی گویم
باز باران بی ترانه

باز باران با تمام بی کسی‌های شبانه


می‌خورد بر مرد تنها

می‌چکد بر فرش خانه


باز می‌آید صدای چک چک غم

باز ماتم





من به پشت شیشه تنهایی افتاده

نمی‌دانم، نمی‌فهمم


کجای قطره‌های بی کسی زیباست؟


نمی‌فهمم، چرا مردم نمی‌فهمند

که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران
سخت می‌لرزد


کجای ذلتش زیباست؟


نمی‌فهمم





کجای اشک یک بابا

که سقفی از گل و آهن به زور چکمه
باران


به روی همسر و پروانه‌های مرده‌اش
آرام باریده

کجایش بوی عشق و عاشقی دارد؟


نمی‌دانم


نمی‌دانم چرا مردم نمی‌دانند

که باران عشق تنها نیست


صدای ممتدش در امتداد رنج این دل‌هاست

کجای مرگ ما زیباست؟


نمی‌فهمم





یاد آرم روز باران را

یاد آرم مادرم در کنج باران مُرد


کودکی ده ساله بودم

می‌دویدم زیر باران، از برای نان


مادرم افتاد

مادرم در کوچه‌های پست شهر آرام جان
می‌داد


فقط من بودم و باران و گل‌های خیابان
بود

نمی‌دانم


کجای این لجن زیباست؟





بشنو از من، کودک من

پیش چشم مرد فردا


که باران هست زیبا، از برای مردم
زیبای بالادست

و آن باران که عشق دارد، فقط جاری ست
بر عاشقان مست


و باران من و تو درد و غم دارد

خدا هم خوب می‌داند


که این عدل زمینی، عدل کم دارد










امضای کاربر :
ای آب فرات از کجا می آیی؟؟
ناصاف ولی چه با صفا می آیی!
خودرانرساندی به لب خشک حسین
دیگر به چه رویی به کربلا می آیی!؟
التماس دعا
یکشنبه 23 تیر 1392 - 12:49
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 13 کاربر از reza به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: fatima / pari / nnmm / doka / glaris / lilac / hadiarman / tirdad / barfin / shiva72 / mehri / rezvan71r71 / asheghe_baron1366 /
behzad1991 آفلاین



ارسال‌ها : 1494
عضویت: 1 /1 /1392
محل زندگی: tabriz

تشکرها : 13092
تشکر شده : 5493
پاسخ : 5 RE خدایا کفر نمی گویم
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟
واسطه نیار، به عزتت خمارم
حوصله‌ی هیچ کسی رو ندارم
کفر نمی‌گم، سوال دارم
یک تریلی محال دارم
تازه داره حالیم می‌شه چی‌کاره‌ام
می‌چرخم و می‌چرخونم ٬ سیاره‌ام
تازه دیدم حرف حسابت منم
طلای نابت منم
تازه دیدم که دل دارم، بستمش
راه دیدم نرفته بود، رفتمش
جوونه‌ی نشکفته رو٬ رستمش
ویروس که بود حالیش نبود هستمش

جواب زنده بودنم مرگ نبود؛ جون شما بود؟
مردن من مردن یک برگ نبود؛ تو رو به خدا بود؟

اون همه افسانه و افسون ولش؟
این دل پر خون ولش؟
دلهره‌ی گم کردن گدار مارون ولش؟
تماشای پرنده‌ها بالای کارون ولش؟
خیابونا، سوت زدنا، شپ شپ بارون ولش؟

دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟
گفتی بیا زندگی خیلی زیباست؛ دویدم
چشم فرستادی برام تا ببینم؛ که دیدم

پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه؟
کنار این جوب روون معناش چیه؟
این همه راز، این همه رمز
این همه سر و اسرار معماست؟
آوردی حیرونم کنی که چی بشه؟ نه والله!
مات و پریشونم کنی که چی بشه؟ نه بالله!
پریشونت نبودم؟
من،
حیرونت نبودم؟

تازه داشتم می‌فهمیدم که فهم من چقدر کمه
اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه
انجیر می‌خواد دنیا بیاد، آهن و فسفرش کمه

***
چشمای من آهن انجیر شدن
حلقه‌ای از حلقه‌ی زنجیر شدن
عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم
چشم من و انجیرتو بنازم

دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟


امضای کاربر :
فقیر تویی ک نداریم...
یکشنبه 23 تیر 1392 - 19:31
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 9 کاربر از behzad1991 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: pari / glaris / hadiarman / tirdad / barfin / shiva72 / mehri / rezvan71r71 / shabnam /
reza آفلاین


ارسال‌ها : 429
عضویت: 2 /2 /1392
محل زندگی: قم

تشکرها : 106
تشکر شده : 1006
پاسخ : 6 RE خدایا کفر نمی گویم




آخرین نامه










شش
ماه تمام است که در کوچه و پس کوچه ها ویلانم



این
نامه انعکاس واپسین طپش قلب محنت بار یکی از هزاران زن بیگناه است که اجتماع ، در
ظلمت شب احتیاج ، کلمه شرافت را از قاموس زندگیش ربوده است .



این
نامه آخرین نامه یک فاحشه است



کاش
نامه رسان هرگز این نامه را به مادر این زن تیره بخت نمی رساند....



مادر
جان ! این آخرین نامه ایست که از یک وجبی گور زندگی واژگون بخت خود  برای تو
می نویسم ..



فاصله
من –فاصله پیکر درهم شکسته من – با گور بی نام و نشانی که در انتظار من است یک وجب
بیش نیست ..



این
نامه ، هذیان سرسام آور رویای وحشتناکی است که در قاموس خانواده های بدبخت نام
مستعارش زندگیست ..



مادر
جان ! شاید آخرین کلمه ی این نامه ، به منزله نقطه ی سیاهی باشد بر آخرین جمله
داستان غم انگیز زندگی از یاد رفته دخترت.......



خدا
میداند که در واپسین لحظات عمرچقدر دلم می خواست پیش تو باشم...و پس از سه سال جان
کندن
تدریجی ، هم آغوش با سوداگران ور شکست
شهوت در بستر خون آلود هوسهای مست و تک نفسهای ننگ و بد نامی وفراموشی جام زهر
آلودم را در آغوش پر محنت تو با دست تو به مرگ می سپردم ...



افسوس
که تو اینجا نیستی ... نه تنها تو ، هیچ کس اینجا نیست... جز این پیکر در هم شکسته
ام و پیر مردی رنجور ، که با در یافت بیست ریالی ( بیست ریالی که کار مزد آخرین هم
آغوشی من است ) نامه ای را که اکنون میخوانی بجای من ، برای تو بنویسد ...



مادر
جان می دانم که با خواندن این نامه ، بخاطر بخت سیاهی که دخترت داشت تا حد جنون
خواهی گریست ...



گریه
کن مادر ! ....بگذار اشکهای تو سیل بنیان کن بنای شرافت کاذبی باشد که در این
دنیای دون ، منهای پول پشتوانه زندگی هیچ تیره بختی نیست ....



دختر
تو مادر ، دارد همین حالا ، پای دیواری سینه شکسته در کمال ناکامی و بد نامی
   می میرد .... ای کاش دختر در به در تو که من بدبخت باشم ، می
توانست با مرگ خود انتقام شیر حلالت را از زندگی حرامی که داشت بگیرد ...



مادر
جان ! خواهش میکنم اجازه بدهی قبل از مرگ هر چه درد بیدرمان در پهنه این دل
ماتمزده ام دارم ، به صورت قطره های سرگردان مشتی سرشک دیده گم کرده ، به دامان
محبت بار تو بسپارم ....



میدانم
هرگز باور نمی کردی اینچنین نامه ای به دست تو برسد ؛ تو بر حسب نامه های گذشته من
 ، دخترت را زنی نجیب می دانستی که شرافتمندانه ، دور از خانه و کاشانه ، نان
مادر ستمدیده و خواهر یتیمش را به دست می آورد ... چگونه بگویم مادر ؟!.... که
ازبخت من بدخت ، در عصری به دنیا آمده ام که " شرافت " به طوررقت انگیزی
بازارش کساد است



می
دانی یعنی چه ؟ مادر همه هر چه تا کنون بتو نوشته ام دروغ محض بوده است .... دروغ
محض .... اما اجتناب ناپذیر



خدا
می داند که هیچ دلم نمی خواست دل شکسته ات را ،  بار دیگر بشکنم ... همه ی آن
نامه را ده روز دیگر که مصادف با بیست و چهارمین سال تولد من  که در حقیقت
بیست و چهارمین سال تولد یک بد بختی بیزوال است ، بسوزان .... و خاکستر سردشان را
لابلای بستر پاره پاره من که مات و دست نخورده و بی صاحب در کنج کلبه ی فقیرمان
افتاده است ، دفن کن ... بگذار خاکستر آن نامه ها لاشه افتخار من باشد .... افتخار
اینکه حد اقل آنقدر تو را عزیز می داشتم که تا وا پسین لحظات مرگ نگذاشتم حتی در
تصویر بیچارگی من ، شریک باشی ....



مادر
جان ! در تمام این مدت سه سالی که مرا با این قبرستان بی سرپوش آرزوها و آمال
انسانی ، این آخرین ایستگاه امید بیکاران خانه به دوش شهرستانی ، این تهران خراب
شده ، روانه کردی ، بر حسب راه نکبت باری که این اجتماع هرزه پیش پای زندگی غریب
من گذاشت من یکی از بی پناه ترین و بیگناه ترین گناهکاران روزگار بوده ام



افسوس
!... هزار افسوس که ضربان نامرتب فرصت نمی دهد ، تا آنجا که می خواستم جزئیات
گذشته و اندوهبارم را برایت شرح دهم ...



همانقدر
باید بگویم که زندگی بسرنوشتی اینقدر دردناک ، دچارم کرد ، سه سال تمام ، شب و روز
کار من پاسخ دادن به تمنای هرزه مشتی نامرد بود که در ازای پولی ناچیز ، همه مستی
ها ، پستی ها ، و رذالتهای خود را وحشیانه در لذت زاییده از پیکر خسته و تب آلود
من ، خلا صه کردند



آه
، خداوندا ! چه سرنوشت وحشتناکی !



در
عرض این سه سال ، سر تا سر آرزوهای من ، اشکها و اشکهای پنهانی من ، بازیچه ی خنده
ها ، محبتها و پایکوبی های ساختگی بود ....



در
عرض این مدت هرگز فرصت اینکه چند دقیقه از ته دل به خاطرسیه روزی خودم اشک بریزم
نداشتم ....



تنها
یکبار ، تقریبا شش ماه پیش بود که در کشمکش یک درد جانکاه صمیمانه  خندیدم
... اما  ، بخدا ، مادر ، اگر بدانی این خنده تصادفی را چقدر وحشیانه در لرزش
لبانم شکستند ... آخ اگر بدانی ....



آری
، مادر جان شش ماه پیش در همان خانه ای که آشیانه حراج تدریجی ناموس محتاج من بود
، صاحب فرزندی شدم ...



از
چه پدری ؟ از چند پدر؟ اینها را هیچ نمی دانم ... اما آنچه مسلم بود ، خدا برای
نخستین بار بزرگترین نعمتها را – نعمت مادر بودن را به من ارزانی کرد ...



شبی
که دخترم به دنیا آمد تا صبح از خوشحالی خوابم نبرد .... برای چند ساعت همه دردها
، در به دریها ، گرفتاریها را فراموش کرده بودم ....



احساس
می کردم زنی نجیبم و در خانه ای محقر و آبرومند برای شوهر مهربانم طفلی زیبا به
دنیا آورده ام ... وفردا صبح پدرش از دیدن او ....



آخ
مادر چه می گویم ؟! چه می خواهم بگویم ؟!



آه
، ای آرزوهای خام ... ای آرزوهای ناکام !



مادر
جان اگر بدانی فردای آنشب چه بر سرم آوردند ؟!



رییس
آن خانه نفرین شده بچه ام را از دستم گرفت ... به زور گرفت....قدرت اینکه از جا
تکان بخورم نداشتم .... هر چه فریاد کردم  ماما ! ماما ! فریادم در دل سنگش
موثر واقع نشد



آخ
مادر ...ببین سرنوشت کار انسان را به کجا میکشاند ... که در خانه ای چنین رسوا ،
به زنی که رییس خانه است ، باید " ماما " گفت ... آخ بیچاره مادرم ....



 باری
بچه ام را از آغوشم بیرون کشیدند... بردند ...هنگامی که برای آخرین بار نگاهم به
قیافه معصوم طفل بیگناه افتاد ، مثل اینکه با یک نگاه سرگردان ازمن پرسید : چرا
؟؟؟



دختر
م را بردن و بر حسب قوانین حاکم بر اینچنین خانه ها او را در خلوت محض به خاک
سپردند .



چه
می دانم شاید این حکمت خدا بود ... شاید خدا فکر کرده بود که مردنش بهتراز ماندنش
است ، دنیایی که سرنوشت دختر زن نجییبی چون تو را به اینجا می کشاند چه سر نوشتی
میتوانست نصیب دختر یک فا حشه بدبخت کند ؟!



پس
از دخترم مرا هم از خانه بیرون کردند ... از کارافتاه بودم ؛ درد فقدان بچه کمر
هستی مرا شکسته بود .



مادر
جان ... تصادفی نیست که شش ماه است نزد تو خجلم و نتوانسته ام مقرری  ماهانه
برایت بفرستم .



به
خدا مادر ، در عرض این شش ماه در آمدم حتی آنقدر نبوده که یک شب با شکم سیر بخواب
روم ....



چه
خواب ؟ چه شکم ؟ چه بد بختی؟ شش ماه تمام است که در کوچه و پس کوچه ها ویلانم
...در عرض این شش ماه به صد جور مرض استخوانسوز گفتار شدم ...



دیگر
نمی توانم حرف بزنم ، بغض دارد خفه ام میکند ، بغض نیست ، مرگ است ! مرگ در کار تحویل
گرفتن پس مانده ی جان من است !



خدا
حافظ مادر



شیرت
را حلال کن ، به خواهر کوچکم هرگز نگو که خواهر نگون بختش چطور زندگی کرد  ،
و چه طور مرد ؛ نه - مادر جان نگو .



                                                                                
خدانگهدارتان



                  
                

امضای کاربر :
ای آب فرات از کجا می آیی؟؟
ناصاف ولی چه با صفا می آیی!
خودرانرساندی به لب خشک حسین
دیگر به چه رویی به کربلا می آیی!؟
التماس دعا
یکشنبه 23 تیر 1392 - 21:53
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 8 کاربر از reza به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: sea / behzad1991 / pari / hadiarman / tirdad / amonika / shiva72 / mehri /
amonika آفلاین


ارسال‌ها : 1734
عضویت: 14 /8 /1391
محل زندگی: گناوه

تشکرها : 6784
تشکر شده : 4046
پاسخ : 7 RE خدایا کفر نمی گویم
اره تو كوچه پس كوچه هاي اين شهر كثيف ادمايي از جنس من و تو هستن كه تو سخت ترين لحظه هاي زندگي مجبورن خنده ي درد سر بدن.قهقه ي تلخ بودن ولي نبودن!
اره ؛ منو و تويي كه خيلي ادعاي بودن داريم اي كاش ميفهميديم كه تو پيچ و خم روزگار حل شديم.
انسانيت سالهاست كه به خواب اصحاب كهف رفته و شرافت با خواري از كوچه هاي اين شهر رخت بر بست و رفت!
منو و تويي كه تو دعوا هامون به هم ميگيم حيوون اي كاش شرافتمون به اندازه ي همون حيوون بود.
امروز شعار همه علي وار زندگي كردنه اما اي كاش ميدونستيم براي علي بودن بايد مرد بود.بايد در عين نداشتن بخشيد نه اينكه در عين بي نيازي گدايي كرد.براي علي بودن بايد شرف داشت نه شرافت دبگران رو هم نابود كرد.
منو و تو سالهاست مرديم و از ما فقط نقش خاموش انسانهاي متحرك مونده.
بيا تا ادم باشيم نه ادم نما!

(دو كلا حرف دل بود حرفي كه با خوندن متناتون مثل بغض رو دلم سنگيني كرد. تو رو خدا شما كه بهترينين ناراحت نشين.)

امضای کاربر :
از این پس غرورم یک امپراطوری کبیر است...

که برای هیچ کس سقوط نخواهد کرد...

یکشنبه 23 تیر 1392 - 23:18
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 5 کاربر از amonika به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: behzad1991 / pari / shiva72 / mehri / rezvan71r71 /
mahshid-gh آفلاین



ارسال‌ها : 2614
عضویت: 28 /3 /1392
محل زندگی: tehran

تشکرها : 13933
تشکر شده : 6959
پاسخ : 8 RE خدایا کفر نمی گویم
  کودک فقیر به زحمت به شیشه ماشین شاسی بلند حاجی رسید و ملتمسانه گفت:آقا تو رو خدا فقط یه دونه فال بخر..فقط یه دعا بخر...و حاجی چه با بی محلی و بی اعتنایی تسبیح خود را میگرداند و برای ظهور آقا دعا میکند...!!!

امضای کاربر :
روی مرز باریکی قدم میزنم...
جایی ک دلم
نه بودنت را می خواهد
و نه نبودنت را...
دوشنبه 24 تیر 1392 - 00:13
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 5 کاربر از mahshid-gh به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: pari / mehdi56 / shiva72 / mehri / rezvan71r71 /
mahshid-gh آفلاین



ارسال‌ها : 2614
عضویت: 28 /3 /1392
محل زندگی: tehran

تشکرها : 13933
تشکر شده : 6959
پاسخ : 9 RE خدایا کفر نمی گویم
دختری پشت یک هزار تومانی نوشته بود پدر معتادم به خاطر همین پول یک شب مرا به دست صاحب خانه مان سپرد...خدایا چقدر میگیری که بگذاری شب اول قبر قبل از این که تو ازم سوال کنی من ازت بپرسم چرا...!!!
 


امضای کاربر :
روی مرز باریکی قدم میزنم...
جایی ک دلم
نه بودنت را می خواهد
و نه نبودنت را...
دوشنبه 24 تیر 1392 - 00:15
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 6 کاربر از mahshid-gh به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: pari / mehdi56 / shiva72 / barfin / mehri / rezvan71r71 /
reza آفلاین


ارسال‌ها : 429
عضویت: 2 /2 /1392
محل زندگی: قم

تشکرها : 106
تشکر شده : 1006
پاسخ : 10 RE خدایا کفر نمی گویم
نامه يک دختر زشت به پروردگار
پروردگارا ! اين نامه را بنده ای از بندگان تو به تو مي نویسد که بدبختی بمفهوم وسيع کلمه – در زندگی بی پناهش بيداد می کند....

بعظمت
تردید ناپذیرت سوگند ، همین حالا که این نامه را بتو مینویسم آنقدر احساس
بدبختی میکنم که تصورش – حتی برای تو که تنها پناهگاه تیره بختانی – امکان
پذیر نیست .....


میدانی خدا ، سرنوشت دردناکی که نصیب زندگی تنهای من شده صرفا زاییده یک امر تصادفی است ..

مگر زندگی جز ترادف تصادفات ، چیز دیگری هم هست ؟ ... نه خدا .... به خدا نیست !...

بیست
وهشت سال پیش از این دختری زشت روی و ترشیده با پولی که از پدرشی به ارث
برده بود ؛ جوانی زیبا را خرید ... نتیجه ی این معامله وحشتناک ، من بودم
!...بخت سیاه من حتی آنقدر به یاری نکرده بود که وجودم تجلی دهنده زیبایی
پدرم باشد .... هنگامیکه در نه سالگی برای نخستین بار به آینه نگاه کردم ،
بچشم خود دیدم که چهره ام ، چرکنویس از یاد رفته ایست از چهره وحشت انگیز
مادرم !...


سیزده
ساله بودم که یک ورشکستگی همگانی ، همراه با دارایی خیلی از ثروتمندان ،
ثروت مادرم را هم برد . همراه با ثروت مادرم ، پدرم را .


تا
آنزمان ، علی رغم چهره زشتی که داشتم ، زرق و برق ثروت هرگزنگذاشته بود ،
که من در مقابل دخترانی که تو زیبایشان آفریده بودی احساس تحقیر کنم ...
تنها هنگامیکه فقر سایه نامیمون خود را بر چهره زشتم افکند، برای نخستین
بار احساس کردم که تا چه پایه محرومم !!!


 در
دوران تحصیلی همیشه شاگرد اول بودم .. چه شاگرد اول بدبختی ! شب و روز سر و
کارم با کتاب بود ... همه تلاشم این بود که نقصان ظاهر را با کمال باطن
جبران کنم...زهی تلاش بیهوده !


دوران بلوغم بود ... همه سلولهای بدن درمانده ام از من و احساست من ، "من" و "احساسات" متقابلی میخواستند...

دلم وحشیانه آرزو میکرد که بخاطر عشق یک جوان ، هر چقدر هم وامانده ، بطپد ...!

نگاهم سرگردان نگاه عاشقانه ای بود که با تصادم آن ، در زیر دلم یک لرزش خفیف و   سکر آور ، وجودم را برقص آورد ...

می
خواستم و از صمیم قلب آرزو می کردم – که هر یک طپشهای قلبم انعکاس ناله
ی   شبانه ی عاشقی باشد که کمال سعادتش تعقیب سایه عشق من می بود .


دلم
می خواست از ماوراء نفرت اجتناب پذیری که زاییده چهره نفرت انگیز من بود ،
جوانی از جوانان روزگار ،دلم را میدید...و می دید که دلم تا چه حد دوست
داشتنی است ... تا چه پایه می تواند دوست بدارد.


در اینجا ! در این دوران ظاهر بین ظاهر پرست ، دل صاحبدلان را آشنایی نیست ...

به رغم آرزویی که داشتم هرگز نه جوانی سراغ جوانی مطرودم را گرفت ، نه دلی بخاطر تنهایی دلم گریست ...

تنها
بستر تک افتاده ام می داند که شبها بخاطر آرامش دلم ، چقدر دلم را گول زدم
... همه شب ...هر شب به او – به دلم بیکسم ، قول می دادم که فردا
....مونسی برایش خواهم یافت ...


و هر روز – همه روز ، به امید پیدا کردن قلبی آشنا ، نگاهم نگران صدها نگاه  ناشناس بود ...

آه ! ای سرنوشت المبار ! ....ای زندگی مطرود !...

در
جستجوی دلی آشنا هر وقت ، هر کجا رفتم ، هر کجا بودم این زمزمه خانمانسوز
بگوشم رسید : دختر خوبی است ...بی نهایت خوب .... اما ....افسوس که ...زیبا
نیست ...هیچ زیبا نیست .


تنها تو می دانی خدا، که شنیدن اینچنین زمزمه ی اندوهبار برای دختری که از زیبایی محروم است ، چقدر تحمل ناپذیر و شکننده است !

و این پروردگارا ؛ به عدالتت سوگند که  شوخی نیست ، شعر نیست ، تراژدی خلقت است ! تراژدی زندگیست !

خداوندگارا ! اشتباه می کنم ! اینطور نیست !؟

هجده
ساله بودم که تحصیلاتم بپایان رسید ...بیشتر از آن نمی توانستم به
تحصیلاتم ادامه دهم ، و نه میل داشتم اینکار را بکنم ... مادرم میل داشت
اینکار را بکنم ...میل داشت که تکلیف آینده من هر چه زود تر تعیین شود!
آینده ! چه آینده ای ؟ کدام آینده !؟مشتی موی کز کرده ، یک جفت دست کج و
معوج نازک ، یک بینی پهن توسری خورده ، با دو دیده ی لوچ و قلبی گرسنه در
سینه ای مطرود و تهی ویک زندگی هیچ ، و یک زندگی پوچ ، چه آینده ای
میتوانست داشته باشد ؟ جز حسرت سینه سوز ...عزلت شباب شکن ...اشک ..اشک
پنهانی ...


نگاه
های نگران و ترحم آمیز مادرم بدتر از همه چیز ، استخوانهایم را آب کرد ...
دلم هیچ نمی خواست قابل ترحم باشم ...اما ...مگر با خواستن دلم بود
؟...قابل ترحم بودم ....علتش هم خیلی ساده بود ...نه ثروتی داشتم که بتقلید
از مادرم مردی را بخرم ...و نه ...آه ! خداوندا!در باره ی زیبایی دیگر چه
بگویم ؟!


 با
خاطری نگران ، خاطری بینهایت نگران و آشفته ، برای تسلی دل تسلی ناپذیرم
بشعرا و نویسندگان بزرگ پناه بردم ... چه شبها که در دوزخ دانته ، هاج و
واج ماندم و سوختم ..ودر عزای مرگ جانخراش "گوریو " ی واژگونبخت ، چه فلسفه
های وحشتناک  که در باره ی کمدی زندگی و طمع بی پایان زندگان از " چرم
ساغری " بالزاک اندوختم ...


با حافظ شیراز بر تارک افلاک با فرشتگان سر گشته ، هم پیاله شدم ...

در
اتاق ماتمزده ام چه ساعتهاکه بخاطر قهرمان " اتاق شماره 6" چخوف گریستم
...مدتها "دیکنز "دوش به دوش "داستایوسکی " دل درهم شکسته ام رابا آتش
آشیانسوز قهرمان تیره روزشان ، کباب کردند و پهلوانان یاس آفرین " کافکا "
آخرین ستون امیدم را بسر زندگی نومیدم ، خراب کردند ...


خداوندا
! دیگر چه بگویم که چند سال متوالی برای تسلی دلم از یک طرف وپیدا
کردن     راه حلی برای مشکلی که داشتم جز خداوندان زمین مونسی نداشتم ...
تا اینکه ....


یکبار
احساس استخوان شکنی سرا پای زندگیم را تکان داد ...یکوقت عملا دیدم که
دارم پیر میشوم و هنوز جای پای هیچ مردی در بیکران زندگی بی آب و علف زندگی
سرسام گرفته ام ، پیدانیست !


تنفر
شدیدی نسبت به هر چه شاعر است ونویسنده است در من به وجود آمد...چون
یکباره بخاطرم آمد که این انسانهای معروف ، که ظاهرا خدای معنویات هستند
؛هرگز صمیمانه درباره تیره بختانی  چون من که تنها گناهشان فقدان زیبایی
ظاهر است نگریسته اند ! هرگز نخواندم که یکی از آنها عاشق دختری  زشت روی
چون من شده باشند واگر تصادفا هم چنین کاری کرده اند ، پایه اش ترحم بوده
نه محبت ! ... ترحم...ترحم...!


آری
خداوندا ! قلب هیچ کس نباید به خاطر من – به خاطر قلب من بطپد – برای
اینکه اصلا نیستم ! نه ، خدا ! خدا منهای زیبایی ؟! مفهوم زن چیست ؟ من
چیستم ؟ در حیرتم ، پروردگارا ! مگر هنگام آمدن من این حقیقت برای تو آشکار
نبود ؟!


مرا
چرا آفریدی ؟ برای چه ؟ برای که آفریدی ؟ برای نشان دادن عظمت و قدرت
زیبایی ؟ برای این کار وسیله ی دیگری جز « زشتی » ـ  این منبع تیره بختی
زندگی تیره بخت من نداشتی ؟


پروردگارا ! من متاسفم که تحمل زندگی با اینهمه خفت ، از توان من خارج است .

من
همین امشب به آستان تو برمیگردم ... تا در ساختمانم تجدید نظر کنی ! این
سینه خشک به درد من نمی خورد ! من پستان لازم دارم ...یک جفت پستان سپید و
برجسته که شکافشان بستر شهوت شبانه جوانان هوسران این دوران باشد ....
جوانانیکه عظمت عشق را ـ برغم صفای دل ـ در برجستگی پستانها جستجو می
کنند...!


من
موی سرکش و پریشان میخواهم تا هر یک از تارهایشان را زنجیر بندگی صد دل   
هرزه پرست سازم ! این فکر عمیق به درد من نمی خورد ، به چه دردم می
خورد؟... من  فکر بچگانه می خواهم که با یک اشاره بخاطر هوسی موهم ، دل به
هرکس و ناکس ببازم !


پروردگارا ! من امشب رهسپار بارگاه تو هستم ... و این گناه من نیست ...مرا به خاطر گناهی که نکردم ببخش ..........

امضای کاربر :
ای آب فرات از کجا می آیی؟؟
ناصاف ولی چه با صفا می آیی!
خودرانرساندی به لب خشک حسین
دیگر به چه رویی به کربلا می آیی!؟
التماس دعا
دوشنبه 24 تیر 1392 - 10:52
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 5 کاربر از reza به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shiva72 / mehri / rezvan71r71 / shabnam / razie /
reza آفلاین


ارسال‌ها : 429
عضویت: 2 /2 /1392
محل زندگی: قم

تشکرها : 106
تشکر شده : 1006
پاسخ : 12 RE خدایا کفر نمی گویم
همره باد از نشیب و از فراز کوهساران 
از سکوت شاخه های سرفراز بیشه زاران
از خروش نغمه سوز و ناله ساز آبشاران
از زمین ، از آسمان ، از ابر و مه ، از باد و باران
از مزار بیکسی گمگشته در موج مزاران
می خراشد قلب صاحب مرده ای را سوز سازی
سازنه ، دردی ، فغانی ، ناله ای ،‌اشک نیازی
مرغ حیران گشته ای در دامن شب می زند پر
می زند پر بر در و دیوار ظلمت می زند سر
ناله می پیچد به دامان سکوت مرگ گستر
این منم ! فرزند مسلول تو ... مادر، باز کن در
باز کن در باز کن ... تا بینمت یکبار دیگر
چرخ گردون ز آسمان کوبیده اینسان بر زمینم
آسمان قبر هزاران ناله ، کنده بر جبینم
تار غم گسترده پرده روی چشم نازنینم
خون شده از بسکه مالیدم به دیده آستینم
کو به کو پیچیده دنبال تو فریاد حزینم
درد جانسوز مرا بیچارگیها چاره گشته
سینه ام از دست این تک سرفه ها صد پاره گشته
بر سر شوریده جز مهر تو سودایی ندارم
غیر آغوش تو دیگر در جهان جایی ندارم
باز کن ! مادر ، ببین از باده ی خون مستم آخر
خشک شد ، یخ بست ، بر دامان حلقه دستم آخر
آخر ای مادر زمانی من جوانی شاد بودم
سر به سر دنیا اگر غم بود ، من فریاد بودم
هر چه دل می خواست در انجام آن آزاد بودم
صید من بودند مهرو یان و من صیاد بودم
بهر صد ها دختر شیرین صفت و فرهاد بودم
درد سینه آتشم زد ، اشک تر شد پیکر من
لاله گون شد سر به سر ، از خون سینه بستر من
خاک گور زندگی شد ،‌ در به در خاکستر من
پاره شد در چنگ سرفه پرده در پرده گلویم
وه ! چه دانی سل چها کرده است با من ؟ من چه گویم
همنفس با مرگم و دنیا مرا از یاد برده
ناله ای هستم کنون در چنگ یک فریاد مرده
این زمان دیگر برای هر کسی مردی عجیبم
ز آستان دوستان مطرود و در هر جا غریبم
غیر طعن و لعن مردم نیست ای مادرنصیبم
زیورم ، پشت خمیده ، گونه های گود ، زیبم
ناله ی محزون حبیبم ، لخته های خون طبیبم
کشته شد ، تاریک شد ، نابود شد ، روز جوانم
ناله شد ،‌افسوس شد ، فریاد ماتم سوز جانم
داستانها دارد از بیداد سل سوز نهانم
خواهی از جویا شوی از این دل غمدیده ی من
بین چه سان خون می چکد از دامنش بر دیده ی من
وه ! زبانم لال ، این خون دل افسرده حالم
گر که شیر توست ، مادر ... بی گناهم ، کن حلالم
آسمان ! ای آسمان ... مشکن چنین بال و پرم را
بال و پر دیگر چرا ؟ ویران که کردی پیکرم را
بسکه بر سنگ مزار عمر کوبیدی سرم را
باری امشب فرصتی ده تا ببینم مادرم را
سر به بالینش نهم ، گویم کلام آخرم را
گویمش مادر ! چه سنگین بود این باری که بردم
خون چرا قی می کنم ، مادر ؟ مگر خون که خوردم
سرفه ها ، تک سرفه ها ! قلبم تبه شد ، مرد. مردم
بس کنین آخر ، خدارا ! جان من بر لب رسیده
آفتاب عمر رفته ... روز رفته ، شب رسیده
زیر آن سنگ سیه گسترده مادر ، رختخوابم
سرفه ها محض خدا خاموش ، می خواهم بخوابم
عشقها ! ای خاطرات ...ای آرزوهای جوانی !
اشکها ! فریادها ای نغمه های زندگانی
سوزها ... افسانه ها ... ای ناله های آسمانی
دستتان را می فشارم با دو دست استخوانی
اخر ... امشب رهسپارم سوی خواب جاودانی
هر چه کردم یا نکردم ، هر چه بودم در گذشته
کرچه پود از تار دل ،‌تار دل از پودم گسسته
عذر می خواهم کنون و با تنی درهم شکسته
می خزم با سینه تا دامان یارم را بگیرم
ارزو دارم که زیر پای دلدارم بمیرم
تا لباس عقد خود پیچید به دور پیکر من
تا نبیند بی کفن ،‌فرزند خود را ، مادر من
پرسه می زد سر گران بر دیدگان تار ،‌خوابش
تا سحر نالید و خون قی کرد ، توی رختخوابش
تشنه لب فریاد زد ، شاید کسی گوید جوابش
قایقی از استخوان ،‌خون دل شوریده آبش
ساحل مرگ سیه ، منزلگه عهد شبابش
بسترش دریای خونی ، خفته موج و ته نشسته
دستهایش چون دو پاروی کج و در هم شکسته
پیکر خونین او چون زورقی پارو شکسته
می خورد پارو به آب و میرود قایق به ساحل
تا رساند لاشه ی مسلول بیکس را به منزل
آخرین فریاد او از دامن دل می کشد پر
این منم ، فرزند مسلول تو ، مادر ،‌باز کن در
باز کن، ازپا فتادستم ... آخ ... مادر
آخ.......م... ا...د...ر
             

                                           
                             


امضای کاربر :
ای آب فرات از کجا می آیی؟؟
ناصاف ولی چه با صفا می آیی!
خودرانرساندی به لب خشک حسین
دیگر به چه رویی به کربلا می آیی!؟
التماس دعا
سه شنبه 25 تیر 1392 - 16:03
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 4 کاربر از reza به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shiva72 / mehri / rezvan71r71 / shabnam /
reza آفلاین


ارسال‌ها : 429
عضویت: 2 /2 /1392
محل زندگی: قم

تشکرها : 106
تشکر شده : 1006
پاسخ : 13 RE خدایا کفر نمی گویم




مرگ ماهيگير
«
آسمان ميگريست ...


و بادها شيون كنان فرياد مي
كشيدند : بريز ! ... اي آسمان ، اشك بريز!بريز كه هر يك قطره اشك تو در بيكران
زمين ، ستوني بر بناي زندگيست .



و آسمان ميگريست.... ميگريست
...



در پهنه ي كران ناپديد آسمان ،
جز ناله ي زائيده از برآشفتگي اشكهاي بي امان و عصيان ابر هاي سر گردان خبري
نبود...



و دريا ، در كشاكش انقلاب امواج
ديوانه ، همچنان ناله ی بي پايان مرگ صيادان بي پناه را ، مي سرود ...



و در ساحل سر سام گرفته ي درياي
بيكرانه ، ماهيگير ، تور پاره پاره به شانه ، خود را براي يك سفر شوم شبانه ،
آماده ميكرد ...



«



آسمان ميگريست ....


و ماهيگير ، اسير قهر آشتي
ناپذير آسمانها ! قهري كه از يك مرگ نا بهنگام داستانها داشت تور صد پاره خود را
به
قصد درو كردن ماهي

به دل هزار پاره دريا ميكاشت ...



ساحل ، از ساعتها پيش ، در ظلمت
يك مسافت طي شده ، گم شده بود .



وآنطرفتر ساحل ؛ در تنگناي يك
كلبه ي محقر ، هم آغوش با يك زندگي فراموش شده ي مطرود ، دست كوچك دختري چهار ساله
، و ديده نگران همسري با نگاه تب آلود ،



نگران بازگشت ماهيگير بود ...


ودريا همچنان حماسه ي بي پايان
مرگ صيادان بي پناه را مي سرود ...



«3»



آسمان مي گريست ...


و هنگامي كه ماهيگير ، به خاطر
نان خانواده مختصري كه داشت ، پاي شکننده ي مرگ را به زنجير امواج درياي مست
 مي بست  ...



در آنطرف ساحل ، سكوت كلبه
ماهيگير را ، ناله شبگير دختر چهار ساله اش ، آهسته در هم شكست ؛



دخترك در حالي كه با نگاه نگران
، در چهار سوي كلبه بي پدر خويش ميگشت :



با ناله اي حزين از مادرش
 مي پرسيد : كه :« ماما ...بابا جونم ....بر نگشت ؟!»



در حقيقت او پدر را نمي خواست ...


او ماهي كوچكي را مي خواست
كه پدرش هر شب
پس
از مراجعت از سفرهاي شبانه ي دريا به او ، به دختر نازنينش ، هديه ميكرد ...



و تا سپيده صبح ، دخترك بينوا ،
با نگاه بيگناه ، پي بابا جونش مي گشت .



وتا سپيده صبح ، بابا جون دخترك
، ماهيگير بي پناه ، از دريا برنگشت ...



«4»



چند ساعتي بود كه ديگر :


آسمان نمي گريست ... ودريا
خاموش بود...



بادهاي سرگردان خوابيده بودند
...



طوفان هم خوابيده بود ...


و آفتاب ، ساعتها پيش ، طومار
حكومت شاعرانه ي ماه را ، در بسيط افلاك ،



در هم نورديده بود ...


و از ساعتها پيش ، همسر تيره
بخت ماهيگير، دختر چهار ساله اش به دوش در بسيط ساكت و ماتم زده ي دريا ، ساحل به
ساحل ، سراغ همسر گمشده اش را ميگرفت ...



و دريا در مقابل استغاثه ي زن
تيره بخت ، بطور وحشتناكي لال شده بود ...



و سه روز و سه شب ... پي
ماهيگير گشتند ... تا آنكه :



غروب سومين روز ، لاشه ي يخ
بسته ي او را ،لا بلاي كفني پاره پاره كه درقاموس ماهيگيران " تور
"ش
 مينامند ، در گوشه ي ناشناسي از سواحل آشنا ، يافتند



و در بساط او ، همراه با جسدش
، جز يك ماهي كوچك كه لابلاي مشت يخ زده اش جان مي كند ، هيچ نيافتند .




امضای کاربر :
ای آب فرات از کجا می آیی؟؟
ناصاف ولی چه با صفا می آیی!
خودرانرساندی به لب خشک حسین
دیگر به چه رویی به کربلا می آیی!؟
التماس دعا
شنبه 26 مرداد 1392 - 00:33
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 3 کاربر از reza به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: mehri / rezvan71r71 / shabnam /
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :