تبلیغات در اینترنتclose
ای که سرگرم جهـانی تو زهی بی خبـری ...
اندازه متن
- کوچکتر | + بزرگتر
بالا
Top
   

زمان جاری : چهارشنبه 30 مرداد 1398 - 4:16 قبل از ظهر
نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم





ارسال پاسخ
تعداد بازدید 80
نویسنده پیام
motefaker آفلاین



ارسال‌ها : 48
عضویت: 26 /11 /1391
محل زندگی: اصفهان
تشکرها : 36
تشکر شده : 68
ای که سرگرم جهـانی تو زهی بی خبـری ...
تـا کــه زندانـی نفسـیم و اســیر هوسـیم
راه عـزّت نشـناسیم و بـه جائی نرسـیم
بــه خیــــال آدم آزاده و از بنــــــد رهـــا

 غـافل از کوس رحیلیم و صدای جرسیم
آفت جان که بود باده ی مسـتی و غـرور
مهربانیـم به زبان و به دل از کیـنه پریـم

 بی خواصیم و هماننـد دو روی عدسـیم
ظاهـر پـاک نمائیـم و خـود انـدر غلطیــم

 به گمـان طاهر دهریم و ندانیم چه کسیم
گوش افلاک کـر از ناله و فریاد دل است

کـو تـوانـی کــه بفــریـاد دل زار رســیم
ای که سرگرم جهـانی تو زهی بی خبـری

بنگر ضیق زمان را که کم از یک نفسیم
حاتمــا خـوف نـداری بـه گَــهِ دادرســی

داد از ما بسـتاننـد چـو به دان گاه رسـیم

امضای کاربر :
...ودلت تابه ابد وصل "خدایی "باشد که همین نزدیکیست...
چهارشنبه 02 اسفند 1391 - 23:02
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 4 کاربر از motefaker به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: lilac & pari & barfin & rezvan71r71 &
lilac آفلاین



ارسال‌ها : 1979
عضویت: 18 /6 /1391
محل زندگی: قزوین
تشکرها : 3860
تشکر شده : 5987
پاسخ : 1 RE ای که سرگرم جهـانی تو زهی بی خبـری ...
ممنون قشنگ بود.........

امضای کاربر :
[center]

خدایا منو ببخش اگر یه وقتایی یادم میره که تو خدایی و من بنده ات . . .[/center]
چهارشنبه 02 اسفند 1391 - 23:25
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
mahsa-alp آفلاین


ارسال‌ها : 112
عضویت: 16 /10 /1394
تعداد اخطار: 1

تشکر شده : 33
پاسخ : 2 RE ای که سرگرم جهـانی تو زهی بی خبـری ...
همین، تا پر گشودم از قفس ها سر در آوردم،
 غلط کردم به شوق باغ ، گویا پر در آوردم
 
دهان تا باز کردم مُنکرانم طعنه ها کردند
 غزل گفتم، گمان کردند پیغمبر در آوردم
 
اگر شمشیر عریان پیشِ رویم بود خندیدم
 چو بودا در جواب از جیب ، نیلوفر در آوردم!
 
درختی ساده ام، آری جفای باغبانم را،
 هرس پنداشتم، پس شاخه ای دیگر در آوردم!
 
به خود آرایشِ "بَزمی" گرفتم تا بیاسایم
 غم از هرسو که آمد بر سرم، ساغر در آوردم
 
جهانِ سخت را آسان گرفتم، شعرِ تَر گفتم
 به مضمون ، موم از دکانِ آهنگر در آوردم
 
ندارم عادتِ منت کشیدن، حالِ من خوب است
 زِ بس با دستِ خود از پُشتِ خود خنجر در آوردم
  
زِ عُمرِ رفته آهی ماند، بر آیینه ی جانم
 طلا در کوره کردم، مُشتِ خاکستر درآوردم!


#شعر:#حسين_جنتي 
یکشنبه 20 دی 1394 - 11:37
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از mahsa-alp به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: rezvan71r71 /
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :