loading...

باشگاه هم اندیشان

امید: سلاااام؛ دیروز یه طنز انتقادی تصویری نظرم رو جلب کرد؛ چون مربوط به بحثمون بود. حالا بگین چی بود؟! عکس یه نوزاد بود که داشت لباس هاش رو روی بند پهن می کرد. بالای سرش نوشته بود: "مامانم تو

هم اندیشان دوشنبه 22 اردیبهشت 1393

حسین وفا بازدید : 685 دوشنبه 22 ارديبهشت 1393 نظرات (0)

امید: سلاااام؛ دیروز یه طنز انتقادی تصویری نظرم رو جلب کرد؛ چون مربوط به بحثمون بود. حالا بگین چی بود؟! عکس یه نوزاد بود که داشت لباس هاش رو روی بند پهن می کرد. بالای سرش نوشته بود: "مامانم تو وایبره و وقت نمی کنه لباسام رو پهن کنه؛ اینه که خودم دس به کار شدم." سرگرم شدن به "وایبر" و شبکه های اجتماعی که این روزها تو تلفن های همراه راه افتاده با کمبود محبت خیلی ربط پیدا کرده ها! باور ندارین یه نیگا به دور و برتون بندازین!

******

فوری!! اول سلام؛ دوم اینکه: امید! سوالای خواستگاری کدوم صفحه است؟ می خوام بنویسم. امید! حتما و لطفا جواب بده!

(زهرا، هم اندیش دوآتیشه)

امید: نشونیش سرراسته! صاف برو صفحه 790

******

سلاااام به هم اندیشان و البته آقا امید؛ دیشب مادرم گفت پاهاشو بمالم وقتى مالیدم چنان از ته دلش دعام کرد که داشتم ذوق مرگ می شدم. مادرم  همیشه دعام می کنه؛ ولى دعاى دیشبشو با همه وجودم حس کردم. به نظرم این جور چیزها هم می تونه محبت حساب شه. نه امید؟

(مریم)            

امید: یه چیزی می گیا! معلومه که می تونه. راستش! یه چیزی رو نمی خواستم بهتون بگم. گفتم شاید ریا شه؛ ولی حیفم می یاد نگم! خدا که از نیتم خبر داره. واقعیتش اینه که: دیشب یه پیرزنی رو سوار ماشین کردم و تا اونجایی که می خواست بره رسوندمش. باور نمی کنین از لحظه ای که سوار شد از ته ته دلش شروع کرد به دعا کردن: "الهی که خیر ببینی! الهی که خوشبخت بشی! الهی که همیشه سالم باشی..." بعد هم شروع کرد به فاتحه خوندن و گفت: "الهی که خدا امواتت رو بیامرزه!" از ماشین پیاده شد و در رو بست. با اینکه شیشه ها بالا بود هنوز صدای دعاهاش رو می شنیدم. احساس کردم تا مدت ها بیمه ام کرد. عجب شبی بود! همه این ها به کنار! دیدن لبخند خدا رو بگو!      

******

سلاااام امید کجایی؟؟ یه خبر خوب... حرفای خوب هم اندیشان اخلاقمو عوض کرد و حالا پدرم اجازه داده ادامه تحصیل بدم. دارم رشته انسانی می خونم. از شنبه امتحانام شروع می شه. واسم دعا کنید.

(مریمم از نیشابور)

******

سلام هم اندیشان و امید؛ شوهرم اوایل ازدواج بهم خیانت کرد؛ ولی زیربار نرفت. به دلایلی مجبور شدم بمونم؛ اما نه می تونم بهش محبت کنم و نه محبتشو باور دارم. امید! نمی تونم فراموش کنم؛ چون براش کم نذاشته بودم.

(یه خسته از همدان)

امید: فکر کنم باید همگی بریم تو تاریخ. یه سر بزنیم به همه زن و شوهرهایی  که قبل از ما زندگی کردن و همدیگه رو به خاطر اشتباهاتشون نبخشیدن. الان اونا کجان؟ اون زندگی هایی که اینقدر سخت گرفتن الان چی شده؟ الان اون دنیا چی بدردشون می خوره؟ زندگی رو سخت نگیریم. دیر یا زود باید همه چیز رو بذاریم و بریم؛ فقط گذشت و صبوری و مهربانی و محبت و... که برامون می مونه؛ نه هیچ چیز دیگه! 

******

سلام با محبتا... یکی مثل من هم برعکس درنا جون هست که وقتی دلش می گیره دلش نمی خواد یکی بیاد بپرسه چته؟ چی شده؟ اتفاقی افتاده؟ و... به قول یه بنده خدایی دلم می خواد بدون اینکه دلیلشو بپرسه، دستمو بگیره بگه دوست ندارم اینجوری ببینمت! بریم بیرون حال و هوات عوض شه. اینجوری محبتشو احساس می کنم. به خاطر اینکه ناراحتیم براش مهمه نه دلیلش!!

(معصومه، تهران)

******

وقتی پدرایی که تو خیابون دست دختراشونو گرفتن و قدم می زنن رو می بینم بغض گلومو می گیره. آخه پدر من هیچ وقت از سر محبت نوازشم نکرده. منو نبوسیده. بغلم نکرده. حالا می فهمم چرا همیشه دوست داشتم با مردی ازدواج کنم که اختلاف سنیش با من زیاد باشه؛ چون انتظار داشتم همسرم برام پدری کنه! پدرا! تو رو خدا دختراتونو دریابین تا تو جامعه در مقابل آقایون شکننده نباشن!

(نازی ام)

******

سلام به ها؛ یه سری از آدما محبت کردنشون خاصه. بیشتر از اینکه تو گفتار باشه تو رفتارشونه؛ منظورم محبت مالی نیستا! طرف زبونی بلد نیست محبت کنه، دیگه ام یاد نمی گیره؛ اما با رفتارش نشون می ده که چقدر براش مهمی. نمی دونم گرفتین مطلبو یا نه. ببینین! مثلا بابای خودم. بابام تو بچگی والدینشو از دست داده، خواهرم نداشته، همیشه رو پای خودش وایساده. مامانم اولین زن زندگیش بوده. خب! این طبیعیه که محبت زبونی بلد نباشه؛ چون ندیده، نشنیده. مامانم با شگردای خودش یه کارایی کرده که خیلی روش تأثیر گذاشته و البته از زندگیشم راضیه که کاری ندارم؛ اما مسئله ی پدر فرزندی چیز دیگه اس. شاید بابا دوست داشتنشو کم به زبون بیاره؛ اما من تو رفتارش کاملا محبتو می بینم. حالا بشینم افسردگی بگیرم که چرا به من نمی گه دوستت دارم؟! ته حرفم اینه: اگه قلق محبت کسی دستتون اومد اونوقته که می تونین پادشاهی کنین! مثل من!

(ملیحه،20، خونمون)

امید: همه ی حرفات یه طرف، این جمله آخریه هم یه طرف!

******

سلام؛ زادگاه زکریای رازی کجا است؟

(فریبا از قزوین)

امید: راستش! زکریای رازی در ری به دنیا اومده و در همین شهر هم از دنیا رفته؛ ولی مکان اصلی آرامگاهش معلوم نیست!

******

امید خان! چرا شماره پیامک روابط عمومی شبکه 4 سیما رو اعلام نکردی؟ اشکالی نداره! حالا یه کارش می کنم! زحمت نکش! ببین! اگه فکر کردی می خوام زیرآبتو بزنم دقیقاااااا زدی تو خال!

امید: راستش! شاید ندونین؛ ولی همه پیامک هایی که درمورد برنامه های مختلف شبکه چهار زده می شه دسته بندی و هر هفته ازطریق پاور پوینت تو جلسه شورای مدیران، مطرح می شه. هر نظری، پیشنهادی، انتقادی درمورد برنامه های مختلف شبکه دارین حتما به 300004 (روابط عمومی شبکه چهار) پیامک کنین! واقعا منتظرتون هستن. راستش! تو کیفیت برنامه ها خیلی تاثیر می ذاره

******

یه لحظه از اتاقتون بیرون برید. ۳۰ ثانیه به باباتون نگاه کنید. بعدش به این فکر کنید که خیلیا حاضرن همه زندگیشونو بدن که همین ۳۰ ثانیه رو داشته باشن.

امید: روز همشون مبارک! البته هممون! 

******

حسرت واقعی را آن روزی می خوری که می بینی به اندازه سن و سالت زندگی نکرده ای. "گارسیا مارکز"

)مریم از تهران(

******

سلااااااا ا ا . . . . م؛ واى! نفسم بند اومد. خوبین؟ خوشین؟ خوش باشین. راستى! شما هیچکدوم نباید احوالى از این حسین آقا چشم پیاله که میومد با چراغ و لاله بگیرید؟ بابا ایول!! آقا امید شما دیگه چرا؟ نگفتید این چش پیاله هفته اى دوتا پیامک می داد چرا دو ماهه ازش خبرى نیست؟ اکشال نداره خودم می گم: اما نه ولش کن! حال بقیه گرفته می شه. مهم اینه که دوباره اومدم. اینم بگم که یه روزم خوندن هم اندیشان قدیم و جدید رو رها نکردما. ممنون از بودنتون.

(حسین از بروجن)

امید: الان که با پیامکت حال و هوامون رو عوض کردی فهمیدم که چقدر جات خالی بوده و ما حواسمون نبوده!

******

سلام امید! امروز منم لبخند خدا رو دیدم. رفته بودم تره بار. بعد، یه خانم پیر داشت پیاز و سیب زمینی به زور می برد. منم فرصت رو از دست ندادم و با این که دستم 2 تا هندونه بود براش تا دم اتوبوس آوردم. آخرش گفت دخترم هر چی می خوای خدا بهت بده. منم ذوق کردم. نزدیک بود هندونه ام بیفته. خداحافظ.

(مهدیه، 23 ساله، تهران)

******

خاطره: من وقتی غمگینم هم اندیشان می خونم و وقتی خوشحالم هم اندیشان می خونم. خلاصه امروز داشتم هم اندیشان قدیمو می خوندم به خاطره که رسید خندم گرفت. قبل ظهر برنجو سوزوندم. بعد هم اندیشانم خورشتو. تازه! الانم کنترلو گم کردم. اینجور پیش بره جای خنگول اسم منو باید بنویسید.

(منیره، تهران)

******

سلام هم اندیشا... واای امید! مقاله "کتاب عمر دوباره است" حرف نداره. من خودم چند بار پشت سر هم خوندمش. حتما بخونیدش هم اندیشا! مفیده!!  امید: امروزم قسمت دومش درج می شه. تو صفحه 870

******

سلام؛ جهت کمک به گل های هم اندیش؛ برای خرید کادوی روز مرد، عینک آفتابی، کلاه، صندل، دمپایی، پیراهن، تیشرت، جاسویچی، انگشتر نقره، جاموبایلی، عطر، ادوکلن، لباس ورزشی، کتاب، انواع کیف و... می شه خرید. فردا نگید برا آقایون هیچی نیست.

(مامانی طاها و یاسین (نوه هام)، شازند)

امید: خدا خیرتون بده! مشکل خیلی ها رو حل کردین! روز پدر مبارک! در پناه حق باشین! 

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B :S
کد امنیتی
رفرش
کد امنیتی
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 1613
  • کل نظرات : 1295
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 2748
  • آی پی امروز : 99
  • آی پی دیروز : 101
  • بازدید امروز : 343
  • باردید دیروز : 198
  • گوگل امروز : 4
  • گوگل دیروز : 2
  • بازدید هفته : 1,075
  • بازدید ماه : 541
  • بازدید سال : 141,647
  • بازدید کلی : 2,837,078
  • کدهای اختصاصی
    موسسه خیریه حمایت از کودکان سرطانی