loading...

باشگاه هم اندیشان

خاطره

زهرا هستم از تبریز

حسین وفا بازدید : 350 دوشنبه 20 شهريور 1391 نظرات (0)

درج اولی؛ سلام عمو! چی شده دیگه از خاطره و تخمه مخمه خبری نیست. بعضی وقتا دلم برات می سوزه. تو اذیت نمی شی اینقدر بهت گیر می دن. راستی امید سفر بعدی کجا می ریم من درس و مدرسه دارم ها؟

(زهرا هستم از تبریز)

امید: اگه همه گیر میرا رو درج کنیم که همتون سکته می زنین. اینم یه نمونش...

رسول از اصفهان دانشجوی آینده رشته علوم سیاسی-۱۸

حسین وفا بازدید : 566 پنجشنبه 16 شهريور 1391 نظرات (0)

 

 

پیام اولی:سلام،آقا پیام اگه خاطره میگی قشنگاشابگو یااصلأ نگو،من سربازی نرفتم اما دوم دبیرستانکه بودم برا کار عملی آمادگی دفاعی رفتیم پادگاننظامی، آقا پیام جات خالی...بس که بشین پاشو به مادادن دیگه نا نداشتیم،منم بدنم ضعیف بعد که رفتمخونه فرداش که نرفتم مدرسه هیچی یه ده روزی هم پا وکمرم شدید درد می کرد.

(رسول از اصفهان دانشجویآینده رشته علوم سیاسی-۱۸(

 

 

م-مهندس نانو آينده- از سلماس

حسین وفا بازدید : 518 یکشنبه 05 شهريور 1391 نظرات (0)

سلام ،داداش پيام ميشه يه خاطره برامون بگين؟خاطره سربازيتون  رو واسه عموم و بابام خوندم.نميدونين که  چه پرده اي ازنوجووني هاى بابام برنداشت.از فرارشون واسه رفتن به جبهه تا ...طرز آشپزيشون اونجا. من فقط بادهن باز زل زده بودم بهشون.راستي من از اين جملتون که ديروز  واسه آبجيمون گفتين خيلى خوشم اومد ميشد روش فکر کرد: بد واقعي کسي که از بدي بدش نياد.                    

(م-مهندس نانو آينده- از سلماس) 

پیام:  خاطره ؟ عمرا . همون یه بار برای هفت  پشتم بسه . کم  غر زدین ؟ ولی این کار قشنیگیه ها . یه  وقتایی تلویزیون رو خاموش کنین و بشینین پای خاطرات پدر و مادر . زمستونم باشه   پای کرسی همه  فامیلم  جمع  باشن . اوه  چه  حالی  میده .

ناشناس

حسین وفا بازدید : 541 چهارشنبه 01 شهريور 1391 نظرات (0)

سلام برو بچه های گل هم اندیش؛ خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ خدا رو شکر. تلتکستمون از کار افتاده برای اینکه پیشتون باشم از تلویزیون داییم اینا استفاده می کنم. تازشم اونام علاقه مند شدن. واقعا گلید. دمتون گرم.

امید: لااقل اسم و رسمت رو می دادی، داییت اینا ببینن خوشحال شن.

پردیس افروغه، ۱۷ ساله از تهران

حسین وفا بازدید : 578 سه شنبه 31 مرداد 1391 نظرات (0)

سلام؛ خونه ما پر از کارگره! آخه داریم اثاث کشی می کنیم و من بعد از بیش از 10 بار بالا و پایین رفتن از یه ساختمون ۴ طبقه، دارم هم اندیشان میخونم و مامانمم داره دعوام میکنه! پس تا درودی دیگر بدرود.

(پردیس افروغه، ۱۷ ساله از تهران)

سجاد از قزوین، 370

حسین وفا بازدید : 397 سه شنبه 06 تير 1391 نظرات (0)

خاطره؛ داشتم هم اندیشان می خوندم بابام آیفون خونه رو زد. منم رفتم برداشتم گفتم: بله؟ بابام گفت: بیا پایین. رفتم پایین می گم بله؟ می گه برو بالا کلیدای ماشینو بیار!!

(سجاد از قزوین، 370)

امید: آقا سجاد! بابای باحالی داریا! قدرش رو داشته باش.

هم اندیش 34 ساله از بوشهر

حسین وفا بازدید : 398 دوشنبه 05 تير 1391 نظرات (0)

خاطره؛ سلام به امید، پیام و همه خواهر و برادرهای فهیم هم اندیش. یه شب شوهرم تا اومد خونه گفت هم اندیشان رو برام بخون. دیر وقت بود. خیلی خوابم میومد. نصفش رو خوندم و تلویزیون رو خاموش کردم. شوهرم خیلی ناراحت شد. با کلی معذرت خواهی از دلش درآوردم. حالا هم قول داده مسافرت که می ریم 370 رو به ماشین بزنه.

(هم اندیش 34 ساله از بوشهر)


زینب 60

حسین وفا بازدید : 413 یکشنبه 04 تير 1391 نظرات (0)

خاطره؛ یه روز داشتم هم اندیشان رو می خوندم که دوستم زنگ زد. از اون دوستایی که 1ساعت حرف میزنه و به هیچ کس مهلت نمیده حرف بزنه. خلاصه من هم با عجله گفتم بعدا زنگ می زنم. بقیه هم اندیشان رو خوندم. رفتم که بهش زنگ بزنم دیدم همینطوری داره حرف می زنه و متوجه نشده بود که تلفن رو قطع کردم. تا 2 هفته سوژه خنده بود. این هم از عواقب پرحرفی.

(زینب 60)


آرامیس، 18 ساله، از لاهیجان

حسین وفا بازدید : 398 پنجشنبه 01 تير 1391 نظرات (0)

خاطره؛ برام خواستگار اومده بود و مادر داماد گفته بود که من برم پیششون بشینم. من رفتم سمت مبلی که طرف تلویزیون بود نشستم و تلویزیون رو روشن کردم ببینم باشگاه به روز شده یا نه. تا دیدم به روز شده از خوشحالی فریاد کشیدم. برگشتم دیدم دارن منو بدجور نگاه می کنن. انگار که من یه کم کم داشته باشم. پدر داماد گفت دختر من شارمین هم مثل دختر شماست. از خجالت داشتم آب می شدم که آقا شاهین(داماد) گفت: بذار ما هم نگاه کنیم . راستی عمو امید؛ یه عروسی افتادین.

(آرامیس، 18 ساله، از لاهیجان)

امید: شماها تو انتخاباتون دقت کنین و خوشبخت شین ما چیز دیگه ای نمی خوایم.

ناشناس

حسین وفا بازدید : 364 پنجشنبه 01 تير 1391 نظرات (0)

خاطره؛ چند روز پیش داشتم هم اندیشان می خوندم مامانم داشت از جلوی تلویزیون رد می شد. برگشت یه نگاهی کرد و گفت : کنکور از این سوال میاد دیگه ؟ نه؟!


تعداد صفحات : 4

اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 1613
  • کل نظرات : 1295
  • افراد آنلاین : 4
  • تعداد اعضا : 2748
  • آی پی امروز : 35
  • آی پی دیروز : 97
  • بازدید امروز : 72
  • باردید دیروز : 188
  • گوگل امروز : 1
  • گوگل دیروز : 8
  • بازدید هفته : 260
  • بازدید ماه : 1,210
  • بازدید سال : 142,316
  • بازدید کلی : 2,837,747
  • کدهای اختصاصی
    موسسه خیریه حمایت از کودکان سرطانی