خرید سرورclose
داستان عاشق شدن پسر و ... -
اندازه متن
- کوچکتر | + بزرگتر
شکلک های بیشتر
بالا
Top
   

زمان جاری : جمعه 10 اردیبهشت 1395 - 8:19 بعد از ظهر
نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم





ارسال پاسخ
تعداد بازدید 299
نویسنده پیام
mr_nima آفلاین



ارسال‌ها : 4949
عضویت: 2 /4 /1392

تشکرها : 4242
تشکر شده : 15175
داستان عاشق شدن پسر و ...

داستان عاشق شدن پسر و خواستگاریش


 فوق العاده خنده دار

 



گویند
که در ازمنه ای نه چندان قدیم روزی پسری به خانه آمد و به مادر گفت: ای
مادر عزیزتر از جون ! مرا دریاب که الان در حال حضرم . پس مادر آنچنان که
رسم مادران است به سینه بکوفت که چه شده ای گل پسرکم ! پسر نگاهی به مادر
بکرد و گفت که اگر چه حیا دارم ولی به تو بگویم که امروز در محله مان چشمم
برای اولین بار به این دختر همسایه خورد و نگاه همان و عشق همان ! پس اینک
از تو مادر بزرگوار خواهم که به خانه آنها روی و او را به نکاح (عقد )من در
آری که دیگر تاب دوری او را بیش از این درمن نیست !!! مادر نگاهی از سر
دلسوزی به پسر بیانداخت و گفت : دلبرکم من حرفی ندارم و بسی خوشحالم که تو
از همان ابتدای راه به جای الاف شدن در خیابان و ولنگاری راه حیا در پیش
گرفتی و ازدواج کردن اما بهتر است که لختی درنگ نمایی که اینگونه عاشق شدن
ناگهانی را رسم ازدواج نشاید و اگر هم بشاید دیری نپاید! پس پسر نگاهی
زجمورانه به مادر بیانداخت و گفت مادرجان یا حال برو یا دیگر زن نخواهم که
این ماه تابان ازدست من برود و عشق او وجودم را بسوزاند .

پس مادر که پسر خود را دوست همی داشت به سرعت چارقد خویش به سر کرد و به خانه همسایه رفت .

در
آنجا چشمش به سه دختر خورد یکی از یکی زیبا تر پس اس ام اس ( همان پیامک )
بزد که یا بنی ! دراین منطقه که تو ما را فرستادی نه یک ماه که سه ماه در
پشت ابرند و یکی از یکی ماه تر بگو که کدام ماه چشم تو را برگرفته ! پس پسر
نیز اس ام اسی بزد که یا مادر ! آن ماهی که خالی در گونه چپش بدارد ! مادر
نیم نگاهی به ماه ها بنمود و دوباره اس ام اس زد که ای پسر این ماهان همه
خال دارند . پس دوباره پسر اس ام اس بزد که آن ماه من خالش کمی بزرگتر باشد
از باقیه ماهان ! مادر لختی درنگ بکرد و دوباره اس ام اس بزد که من
چشمهایم خوب نبیند که خال کدام بزرگتر است . پسر اس ام اسی دگر بزد که
مادرکم همان ماهی که مویش قهوه ای باشد ! مادر نگاهی بکرد و اس ام اس زد که
این ماهان مویشان نیز یکرنگ است ! پسر با عصبانیت اس ام اس بزد که مادر!
آن دو ماه کوفتی دیگر موهایشان مشکی است و این دگر قهوه ای است!!! آخر مادر
جان تو که چشمهایت نمی بیند عینکی برای خود ابتیاع کن !!! حالا عیبی ندارد
مادر عزیز! نشان دیگر به تو دهم ببین روی بازوی کدام ماه گرفتگی دارد ماه
من همان است !!! مادر اس ام اس زد که آخر دراین معرکه من بازوی دختر مردم
را چگونه ببینم ؟! پسر اس ام اس کرد که مادر جان تو که مرا کشتی ! خب ببین
اگه لباس نازک دارد روی سینه چپش نیز خالی باشد و به خدا که آن دو ماه دیگر
این خال را ندارند !!! مادر کمی دقت بفرمود و با خوشحالی فریادی زد و اس
ام اس زد که احسنت بر تو شیر پا ک خورده ! یافتم ماه تو را که همان جور که
بفرمودی است !! هنوز پسر اس ام اسی نفرستاده بود که مادر لختی درنگ بنمود و
سپس سریع شماره پسر را بگرفت که : لندهور پدر سوخته !! خاک بر سر بی حیایت
کنند! شیرم را حرامت می کنم (البته شیر خشکهایی را که بر حلق کوفتی ات
ریختم ) خجالت نکشیدی ؟ فلان فلان شده بی حیا ............ ..


امضای کاربر :
رادیاتور عشق من ازبهر تو، آمد به جوش

گر نداری باورم بنگر به روی آمپرم
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 12 کاربر از mr_nima به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: Saiiiinaaa70 & veshkoo & yasi77 & baroon & afrooz & sea & single & a66818 & lilac & spideh & rezvan71r71 & marisa &
razie آفلاین



ارسال‌ها : 1556
عضویت: 4 /3 /1392
تشکرها : 31623
تشکر شده : 5335
پاسخ : 1 RE داستان عاشق شدن پسر و ...
 عشق چیست؟؟؟؟ازدواج چیست؟؟؟؟؟
شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟


استاد در جواب گفت: به گندومزار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندومزار، به یاد داشته که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی؟


شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.


استاد پرسید: چه آوردی؟


و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو می رفتم، خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندمزار رفتم.



استاد گفت : عشق یعنی همین !!



*** *** *** *** ***

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟


استاد به سخن آمد که: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!


شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.


استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.


استاد باز گفت: ازدواج یعنی همین!!



امضای کاربر :
بخشودن و فراموش کردن به معنای به دور افکندن تجربه های گرانبهاست.

      از این رو آشتی با دوستی که با او قطع رابطه کرده ایم نیز ضعفی است که آدمی تاوان آن را خواهد پرداخت.زیرا آن دوست در نخستین فرصت درست همان رفتاری را می کند که موجب قطع      رابطه شده بود؛ آری، حتی با بی شرمی بیشتر، چون در خفا می داند که قادر نیستیم از او چشم پوشی کنیم.                                            

   """" آرتور شوپنهاور """"





سه شنبه 25 تیر 1392 - 11:52
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 4 کاربر از razie به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: mr_nima / yasi77 / baroon / a66818 /
razie آفلاین



ارسال‌ها : 1556
عضویت: 4 /3 /1392
تشکرها : 31623
تشکر شده : 5335
پاسخ : 2 RE داستان عاشق شدن پسر و ...
 داستان عشق!
دختری کنجکاو میپرسید: ایها الناس عشق یعنی چه؟
دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه
مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست
پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است
رهروی گفت: کوچه ای بن بست
سالکی گفت: ....

راه پر خم و پیچ
در سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ
دلبری گفت: شوخی لوسی است
تاجری گفت: عشق کیلو چند؟
مفلسی گفت: عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند
شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه
عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه
شیخ گفتا: گناه بی بخشش
واعظی گفت: واژه بی معناست
زاهدی گفت: طوق شیطان است
محتسب گفت: منکر عظماست
قاضی شهر گفت: عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه به پشت
جاهلی گفت: عشق را عشق است
پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت
رهگذر گفت: طبل تو خالی است یعنی آهنگ آن ز دور خوش است
دیگری گفت: از آن بپرهیزید یعنی از دور کن بر آتش دست
چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدم
طفل معصوم با خودش می گفت: من فقط یک سوال پرسیدم!




امضای کاربر :
بخشودن و فراموش کردن به معنای به دور افکندن تجربه های گرانبهاست.

      از این رو آشتی با دوستی که با او قطع رابطه کرده ایم نیز ضعفی است که آدمی تاوان آن را خواهد پرداخت.زیرا آن دوست در نخستین فرصت درست همان رفتاری را می کند که موجب قطع      رابطه شده بود؛ آری، حتی با بی شرمی بیشتر، چون در خفا می داند که قادر نیستیم از او چشم پوشی کنیم.                                            

   """" آرتور شوپنهاور """"





سه شنبه 25 تیر 1392 - 11:54
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 7 کاربر از razie به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: mr_nima / yasi77 / afrooz / barfin / sea / a66818 / spideh /
hhamid1372 آفلاین



ارسال‌ها : 197
عضویت: 29 /3 /1392
تشکرها : 314
تشکر شده : 888
پاسخ : 4 RE داستان عاشق شدن پسر و ...
نقل قول از nima

داستان عاشق شدن پسر و خواستگاریش


 فوق العاده خنده دار

 



گویند
که در ازمنه ای نه چندان قدیم روزی پسری به خانه آمد و به مادر گفت: ای
مادر عزیزتر از جون ! مرا دریاب که الان در حال حضرم . پس مادر آنچنان که
رسم مادران است به سینه بکوفت که چه شده ای گل پسرکم ! پسر نگاهی به مادر
بکرد و گفت که اگر چه حیا دارم ولی به تو بگویم که امروز در محله مان چشمم
برای اولین بار به این دختر همسایه خورد و نگاه همان و عشق همان ! پس اینک
از تو مادر بزرگوار خواهم که به خانه آنها روی و او را به نکاح (عقد )من در
آری که دیگر تاب دوری او را بیش از این درمن نیست !!! مادر نگاهی از سر
دلسوزی به پسر بیانداخت و گفت : دلبرکم من حرفی ندارم و بسی خوشحالم که تو
از همان ابتدای راه به جای الاف شدن در خیابان و ولنگاری راه حیا در پیش
گرفتی و ازدواج کردن اما بهتر است که لختی درنگ نمایی که اینگونه عاشق شدن
ناگهانی را رسم ازدواج نشاید و اگر هم بشاید دیری نپاید! پس پسر نگاهی
زجمورانه به مادر بیانداخت و گفت مادرجان یا حال برو یا دیگر زن نخواهم که
این ماه تابان ازدست من برود و عشق او وجودم را بسوزاند .

پس مادر که پسر خود را دوست همی داشت به سرعت چارقد خویش به سر کرد و به خانه همسایه رفت .

در
آنجا چشمش به سه دختر خورد یکی از یکی زیبا تر پس اس ام اس ( همان پیامک )
بزد که یا بنی ! دراین منطقه که تو ما را فرستادی نه یک ماه که سه ماه در
پشت ابرند و یکی از یکی ماه تر بگو که کدام ماه چشم تو را برگرفته ! پس پسر
نیز اس ام اسی بزد که یا مادر ! آن ماهی که خالی در گونه چپش بدارد ! مادر
نیم نگاهی به ماه ها بنمود و دوباره اس ام اس زد که ای پسر این ماهان همه
خال دارند . پس دوباره پسر اس ام اس بزد که آن ماه من خالش کمی بزرگتر باشد
از باقیه ماهان ! مادر لختی درنگ بکرد و دوباره اس ام اس بزد که من
چشمهایم خوب نبیند که خال کدام بزرگتر است . پسر اس ام اسی دگر بزد که
مادرکم همان ماهی که مویش قهوه ای باشد ! مادر نگاهی بکرد و اس ام اس زد که
این ماهان مویشان نیز یکرنگ است ! پسر با عصبانیت اس ام اس بزد که مادر!
آن دو ماه کوفتی دیگر موهایشان مشکی است و این دگر قهوه ای است!!! آخر مادر
جان تو که چشمهایت نمی بیند عینکی برای خود ابتیاع کن !!! حالا عیبی ندارد
مادر عزیز! نشان دیگر به تو دهم ببین روی بازوی کدام ماه گرفتگی دارد ماه
من همان است !!! مادر اس ام اس زد که آخر دراین معرکه من بازوی دختر مردم
را چگونه ببینم ؟! پسر اس ام اس کرد که مادر جان تو که مرا کشتی ! خب ببین
اگه لباس نازک دارد روی سینه چپش نیز خالی باشد و به خدا که آن دو ماه دیگر
این خال را ندارند !!! مادر کمی دقت بفرمود و با خوشحالی فریادی زد و اس
ام اس زد که احسنت بر تو شیر پا ک خورده ! یافتم ماه تو را که همان جور که
بفرمودی است !! هنوز پسر اس ام اسی نفرستاده بود که مادر لختی درنگ بنمود و
سپس سریع شماره پسر را بگرفت که : لندهور پدر سوخته !! خاک بر سر بی حیایت
کنند! شیرم را حرامت می کنم (البته شیر خشکهایی را که بر حلق کوفتی ات
ریختم ) خجالت نکشیدی ؟ فلان فلان شده بی حیا .........

دمش گرم پسره عجب هفت خطی بوده همه رو برنداز کرده بعد یکی رو انتخاب کرده ناگفته نمونه عجب بی غیرتم بوده ها

امضای کاربر :
زندگی زیباست ای زیبا پسند
دوشنبه 31 تیر 1392 - 00:20
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
rezvan71r71 آفلاین



ارسال‌ها : 12691
عضویت: 14 /6 /1391

تشکرها : 20278
تشکر شده : 35914
پاسخ : 5 RE داستان عاشق شدن پسر و ...
لازم نبود نقل قول بزنی ها

امضای کاربر :
نـــــداری گــــدایی به رســـــوایی مــــــــــــــــــن...
دوشنبه 31 تیر 1392 - 00:37
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 4 کاربر از rezvan71r71 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: meysam66 / barfin / single / a66818 /
spideh آفلاین


ارسال‌ها : 136
عضویت: 1 /6 /1392
تشکرها : 1025
تشکر شده : 572
پاسخ : 7 RE داستان عاشق شدن پسر و ...
واقعا خودمونم فهمیدیم

امضای کاربر :
باید بازم کسی من رو نبینه
وقتی که گریه تو چشام میشینه
باید برم دوباره زیر بارون
عاشق شدن بخوای نخولی همینه
 . . .




یکشنبه 03 شهریور 1392 - 18:43
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :